روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۹۷ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

890 : شخصی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

889 : داستان +

خب خیلی سعی میکنم اما نمیشه. میدونی ایرادش چیه. یجوری که نمیشه گفت داستان درسته روایت میشه اما انگار یه گزارش یه یعنی باید یه ساختاری داشته باشه ولی خوب نیست. :( 


+فایده ای نداره و نمیشه همش همینجوری :( آخرم یکی از همون مزخخرفارو باید بزارم این آرزونثمو هیچوقت نمیتونم محقق کنم :( من همش خراب میکنم و همه رو حتی خودمو نا امید :((( 

888 : یک روز‌سر زمستانی با هوای دلبر

خب یه روز دیگه هم شروع شد. امروز باید کلی کار کنم. کتاب دربارهٔ عکاسی فصل پنجمم. و اون داستانی که منوشتمو دیروز زیاد روش کار نکردم. ام خب باید جبران کنم‌. کاش یه برف درست و حسابی بیاد. دلم برای راه رفتن زیرش یا روی برفای دست نخورده تنگ شده. 

887 : شخصی **

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

886 : در شب سرد زمستانی...

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

 

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک.

وشب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

و هنوزم قصه بر یاد است

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی،

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.


نیما...


نمیدونم باید چی بگم. خودمو گم میکنم از همه جا این روزا فقی نمیکنه فقط لال میشم نه که حرفی نباشه. هست خیلی هست اما من حتی نمیتونم فکر کنم به واژه هایی که باید بگم میمیرم...کاش مردن راحت بود. کاش


885 : شخصی ++

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

884 : شاید سرسری

خب باید مفصل کلی چیز بنویسم از وقتی بیدار شدم هی گفتم یهو آخر سر هی اومدم بنویسم وایسادم دیگه تا الان. ام از کجا شروع کنم. خیلیاشم یادم رفت:/. امروز میخواستم برم عکاسی. باید یه مروری میکردم حتما قبلش. هم عکسامو هم کل مجموعه رو که چیکار کردم یاد آوری بشه و خب اگه ایرادی به نظرم اومد بفهمم. که خب همین نگاه کردنو چیدنشون باعث شد بفهمم فکر کنم توش سوتی دادم :دی :/ نه سوتیا یعنی خب متوجه یه چیزایی شدم که دلم میخواست یه تغیراتی توش بدم. نه این که کلشو عوض کنم شاید نحوه کنار هم قرار گرفتن و حتی حذف کردن چند تاش که اینکارو نکردم گفتم باید برم عکاسی بعد اما خب خودش خیلی خوب بود. باز کتاب عکسای سما رو دیدم باید میدیدم. البته شاید چیدمان الان مهم نباشه ولی باید بدونم شاید بازم تغییر کنه. نمیدونم حالا رفتم عکاسی اما چند تا دونه بیشتر نگرفتم به خاطر این که خیلی جای خوبی نبود حال نکردم و نشد شبهای دیگه جای بهتری پیدا میکنم اینجا چیزی نبود که نظرمو جلب کنه زیاد. البته تاپ سواری کردم از این تاپا که گرده میخوابی روش خیلی کیف داد ولی یه خوده سر گیجه گرفتم :) این از این قبل از عکاسی نگرانم بودم که نتونم انجامش بدم درست ولی بعدش دیگه نه. 

دارم مینویسم یک داستان از صبح تا حالا هی پاک میکنم عوض میکنم خیلی کلی میدونم چی میخوام یعنی این که چی میخوام بگم منتها یه خورده انگار طول میکشه حالا دوباره شروعش کردم و جلو هم رفتم اینجوری نیست که فکر کنم چی میخوام بگم فقط هرچی به ذهنم میادو مینویسم و بعد میخونم ببینم چطور شد. اینج هم یکی از وقتایی که آدم احساس کوچیکی میکنه در برابر نویسنده ا و آدمهای بزرگ اما چیزی که میدونم اینه که باید از ته دلم باشه نه یه چیز ساختگی‌و ظاهری با برنامه ریزی قبلی. 

خیلی چیزا میخواستم بنویسم فکر کنم من از اینام که اگه همون موقع نگم یادم میره. فقط امروز هی میگفتم بعدا همه رو با هم بنویسم که این شد. باید همون لحظه بنویسم. 

سرم گیج میره به خاطر تاپِ اما دوست داشتم. شاید بیدار بمونم شب شایدم بخوابم اگه خوابم ببره نمیدونم با این سر گیجه نمیتونم کتاب بخونم  الان که کلا درباره عکاسی عقب موندم.


زیاد خوب نشد یک دهم چیزایی که فکر کرده بودمم نیست‌ دلم میخواست مفصل همشونو بگم:﴿((((( 

یادم اومد و غهمیدم. 

883 : ظهر بخیر

خیلی وقت نیست که بیدار شدم. اغا چقدر چیزی که دیشب نوشتم یجوریه بدرد رده سنی کودک و نو جوان میخوره :/// باید عوضش کنم. تازه خیلم تابلوئه که احتمالا تازه یادداشتها ی زیر زمینی خوندم پس باید عوضش کنم میخوام مثل کافکا بنویسم. 

881 : شخصی+++ ««»»

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

880 : هعییی

امروز زیاد حرف میزنم؟ نمیدونم فقط فکرم مشغول از همه طرف و زیاد نتونستم تمرکز داشته باشم تو خوندن کتابم هی خوندم دیدم باید برگردم عقب. در نتیجه فعلا دست نگه داشتم. 

خب امشب یا امروز تولد باباست. گفته بودم خب من خیلی خوشحالم اما اما این فکر که خب یعنی یه سال دیگه هم گذشت و این فکر‌که بالاخره یروزی میرسه و تولدش هست و خودش نیست عذابم میده. یعنی این که یه سال نزدیک نر شدیم به اه نباید به این چیزا فکر کنم. میدونم احمقانست. کاش میشد جلو زمانو گرفت‌‌. مشکل سر زمان نیستا وای من کلا تولد خودمم به مرگ فکر میکنم شتید اشتباه باشه به این که تولدمه و هنوز هیچ کاری نکردم و اصلا فکر کردن بهش شاید درست نباشه البته در کنارش به اینام فکر میکنم که باید شاید قدرشونو بدونم کاش میشد کاری کنم. بیخال این حرفا چیه مائده. بابا رو دلم میخواد خوشحال کنم هم بابا هم مامان میدونم خیلی سختیا کشیده بدتر از من کاش این کار ازم بر بیاد دلم میخواد ... 

بگذریم. بهتره برم