روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

133 : I Will Not Stand Alone / Where Are you / Keyhan Kalhor



132 : نـَدامـَت


همه چیز از خیلی وقت پیش شاید بارها گفته شده بود اما من، من نادان تر از این حرفا بودم که بخوام بفهمم.میدونی واقعا اینو که دیدم حس کردم میخوام بمیرم در جا.از همون موقع اگه میفهمیدم الان پشیمون نبودم .حالا هیچوقت نمیشه به عقب برگشت.دیگه نمیتونم برگردمو دوباره تجربه کنم.تو این سه ماه مونده چجوری میشه جبران کرد همه چیزو.خب فکر مکنم حقمه، حقمه جایی که هستم .حقمه هنوز گیرم. حقمه جایگاهم با بچه هایی که بهترن یکی نباشه .حالا که دارم میخونم نوشته هارو هرچند کامل نی و بدرد استادم نمیخورن اینا ولی خودم میفهمم چقدر بیتوجه بودم چه چیزایی که گفته شد  و من بی توجه با حماقت محض ازش گذشتم.اینارو از اول مینویسم میبینم دنبال میکنم .ساجده میگفت استاد حرفای خودشو نمیخواد برداشتای  مارو میخواد. من درمورد اون موقع الان چه برداشتی میتونم جز این داشته باشم که انگار کر بودم همونیم که میشنیدمو انجام نمیدادم.ساجده میگفت تابستون مینویسه چون نوشته هاش خیلی طولانی میشن. من الان مینویسمشون دوباره چون اون موقع نفهمیدم شاید بررداشتام خیلی زیادم نشه.و این بزرگ ترین خطا و پشیمونی عمرمه.کاش میشد برگشت عقب.کاش عقلم میرسیدو اینقدر بیشعور نبودم. یعنی ممکنه الانم کاریو انجام بدم نفهمم؟؟بعد به چند سال دیگه دوباره به نفهمیم پی ببرم؟ حال وحشتناکه اینو استادم گفته بود الان تازه میفهمم یعنی چی نمیفهمی چجوری میگذرونی وقتی تبدیل به گذشته میشه مشخص میشه .آینده مبهمه. فردا فردا زمانو نباید از دست داد. اصلا تو کلمات نمیگنجه حالم که چقدر ناراحتم از خودم.میدونی آرزومه برگردم به مهر ماه 94.مو به مو بنویسم.مو به مو انجام بدم. احساس میکنم مایه ننگم مایه سر افکندگی.نمیخوام اسم کسیو یدک بکشم بعد خودم پوچ و توخالی باشم بدتر مایه آبروریزی بشم. نمیخوام پولدار بشم .مشهور بشم .نمیخوام بهترین عکاس شم. فقط میخوام بفهمم .و وقتی یه روزی اگه اسمم برده شد گفته نشه هنوز همونیم که بودم .هنوز همون سطحم.اگه هیچیم نمیشم مایه ننگ نشم.هیچ چی وحشتناک تر از نفهمی نیست .این که نفهمی، نفهمیدی! همه اونایی که کشیدن عقب همه اونایی که نفهمیدن پشیمون میشن.و این بدترین مجازاته...

131 : بیداری

شب بیداری هایمان همچنان پا برجاست. 

خوابم نمیبره :(


یادم نمیاد آخرین باری که با چراغ خاموش به خواب رفتم کی بود.حتی یادم نمیاد از کی با چراغ روشن میخوابم و چون و چرای دقیقش را هم.فکر میکنم از بچگی بود اون موقع ها مها به کوچکترین نوری حساس بود (هنوزم هست) و من به تاریکی.همیشه اصرار داشتم حداقل چراغ بالکنو روشن بزاریم اما موفق نمیشدم بیشتر مواقع سر این قضیه با هم دعوا داشتیم اما من زورم نمیرسید.عجیبه که دوتا خواهر نقاط اشتراکشون اینقدر کم باشه؟ما تقریبا توی هیچی شبیه همیم .نه ظاهر نه خصوصیات اخلاقی نه عادتها نه هیچی فقط از پدر و مادر مشترکیم.البته این به این معنی نیست که یکیمون بد باشه یکیمون خوب کلی گفتم. داشم میگفتم یه چیزایی هست خودتم نمیدونی شاید یه دوره ای از زندگیم البته حل شد این مسئله تا جایی که یادم میادتو تاریکیم میخوابیدم  البته کیشو یادم نی.اما بعد یه مدت سر یه قضایایی شدت گرفت و ما همچنان این نور مزخرفو باید تحمل کنیم.بعضی وقتا جدا دلم میخواد خاموش کنم چراغو اما نمیتونم.البته من همیشه برای چند دقیقه میتونم اگه مجبور باشم مثلا وقتایی که باید فیلم عکاسیو میپیچیدیم توی تانک بزاریم واسه ظهور.همیشه سریع انجام میدادم وقتاییم که طول میکشید همه فکر میکردن عرق کردنم واسه گرماست ولیی هرجور بود انجام میدادم.یا کارگاه رنگی که باید عکسو رو کاغذ چاپ میکردیم .من همیشه کاراشو میکردم بعد چراغو خاموش میکردمو سریع کاغذو میزاشتم روشن میکردم آگرانو که همون نور قرمزش بیاد دوباره تموم میشد میپیچیدم تو کیسه میبردم اونور یعنی مکافاتی بوودا مکافات اما با تمام اینا دوسش داشتم کارگاه هارو.بگذریم کم کم دارم حس میکنم داره خوابم میگیره بهتره ببرم تا نظرش عوض نشده :)



عکس برای خیلی وقته پیشه. اون موققع که از آ به خ میخوندم. دیگه عکسی به دیوارنیست. بادکنکو ضبط قدیمی تو اتاقم پیدا نمیشه. عجیب نیست ادم با دو - سه ماه پیشش تفاوت داره؟ من چقدر نمیدونم چه کلمه ای میتونم استفاده کنم که فقط به این فکر میکردم 4 ساله دیگه کجام.این که هفته دیگه کجام خودش  مهم ترین مسئله است.چرا من فردارو جزو آینده حساب نمیکردم؟ از این همه حماقت خودم متنفرم. 

130 : آهای خبردار!

 

رگ خواب -همایون شجریان

 

 

 

آهای غمی که

مثل یه بختک

رو سینه‌ی من

شده‌ای آوار

از گلوی من

 دستاتو وردار

دستاتو وردار ...

 

حسین منزوی

سفره هفت سین از اون پشت داره چراغ میزنه :)))

۹۶/۰۱/۰۱ رو دارین؟ 

4 سال دیگه میشه 1400 نمیدونم چرا یه حس غریبی بش دارم.یعنی 4 سال دیگه این موقع من کجام؟ کجای زندگیم؟

راستی من تو سال خروس بدنیا اومدم ها ها ها چه اتفاق خجسته ای D: