روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۷۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

183 : آگاهی

وقتی  چیزی رو میفهمم یا حتی  خیلی ازش مطمئن نیستم. وقتی میترسم. وقتی ناراحت میشم از خودم از چیزی که هستم قطعا راه حلش گریه نیست ناراحتی نیست یعنی اینا هستا ولی خب نباید زیاد طول بکشه باید فکر کنی کجای کارت اشباست چیو باید تغییر بدی حرفارو فکر کنی بهشون سعی کنی برداشت درستی داشته باشی .ببینی چیکار باید کنی چیو تغییر بدی و اصلاح کنی. من فکر میکنم اون چیزایی که شنیدم درست بودن باید بسنجم. باید فکر کنم. به هر حال آدم وقتی چیزیو نمیدونه وقتی متوجهش میشه شُکه میشه و شاید یه خورده دردم داشته باشه این فهمیدنه و سخت باشه تغییر دادنش .به هر حال مهم فهمیدنِ هرچند تلخ هرچند باید باید متوجه اشتباهات بشی. و باید جبران کنی و خوشالم باشی که فهمیدی که اگه دیر بود شاید خیلی بد میشد خیلی خیلی بد جوری که نتونی جمعش کنیو تغییر بدی.از این به بعد هر چیزی نمینویسم چون لزومی نداره واقعا لزومی نداره که همه چیز رو مشخص بگی و به زبون بیاریشون. باید حرف زد درست . نوشتنم جوری گفتنه ،حرف زدنِ و مخاطب داره هرچند نا آشنا باشن.کلمات مهمن.باید سعی کنم بگم هرچند اشتباه که اگه اشتباه بود برام مشخص بشه بفهمم اشتباه بودنشو باید یاد بگیرم درست بگم. 

احتمالا نوشتنم تغییر کنه شاید .هر چیزیو نگم تو عمل نشون بدم حتی چیزایی که ازش یادگرفتمو . نباید حرفی بزنم نباید بنویسم نباید بگم همه چیز باید توی عمل توی کار معلوم بشه. گفتنش فایده ای نداره.اگه بتونی انجام بدی که میدی نتونیم شرمنده نمیشی. میترسم از این که به  ظاهرا جدی جلوه کنم اما هیچی نشم اخلاق نداشته باشم نمیدونم چجوری بگم. باید حواسمو جمع کنم از کوچکترین رفتارایی که دارم و میفهمم درست نیست نگذرم میدونم ادم هیچوقت کامل نمیشه مهم اینه تلاش کنم. باید تو عمل نشون بدم.از خاطراتم شاید همچنان بنویسم. از کتابایی که میخونم که حتما مینویسم. ولی از آدمها نه. یعنی رفتاراشون که ناراحتم میکنه.کینه  قلبو سخت میکنه رنج بردن بهتره.باید سعی کنم خودمو اصلاح کنم شاید گاهی تقصیر خودم باشه .باید یاد بگیرم بگذرم از خیلی چیزا.

182 : یکشنبه های ترم آخر

از خودم میترسم . از عکاسی از نوشتن از حرف زدن از چیزی که ممکنه بشم از چیزی که ممکنه باشم الان. از آینده .نمیدونم چجوری بگم وقتی بهش فکر میکنم یه حس تنفر از خودم شاید از ترس بیشتر بهم دست میده. نمیدونم چجوری بگم، بنویسم. باشه نمینویسم کینه نشه. کینه رو ایجاد نکنم. اما من چیزاییو مینوشتم که اتفاق بود همون حرفایی که ردو بدل میشد البته همیشم نه قبول دارم. اوکی نمیگم نمیگم.میدونی یاد یه چیزی افتادم هنرستان که بودم فکر کنم دوم بود یه دختره بود خیلی دروغ میگفت دروغای شاخدار من یه دفعه بهش گفتم اصلا ازت خوشم نمیاد ..خیلی خالی میبندی.خیلی جدیم گفتم بهش .واقعا یادمه حوصله دروغ گفتناشو نداشتمو ازش فراری بودم .اون فکر کرد من شوخی میکنم. من اومدم به مامانم گفتم رو اعصابمه خیلی رکم گفتم به دختره اما فکر کرد شوخی میکنم.اصلا نمیفهمه. مامان گفت رک گویی با بی ادبی فرق داره. رک گویی این نی هرچی از دهنت در اومد هروقت خواستی بگی با هر لحنی که دوست داری.حتی تو شوخیم. رک گویی یعنی زدن حرفت نظرت نه این که کس دیگه ایو تخریب کنی کوچیک کنی . خلاصه این تو ذهنم مونده بود امروز یادش افتادم. این که بعضی وقتا بلد نیستی بگی اشتباه میگی و  راهت درست نیست گاهیم ممکنه درست بگی طرف مقابل نفهمه .میدونی بیشتر مواقع وقتی حرف میزنم اشتباه برداشت میشه . در مورد من اینجوریه .من یه چی میگم یه چیز دیگه برداشت میکنن .دیگه نمیتونم بگم . باید سعی کنم بگم و ننویسم .اما میدونم ننوشتن باعث ایجاد حس تنفرم نسبت به ادما میشه این که نتونی بگی و ننویسیشم.احتمالا تنها راهی که خودتو خلاص کنی  به حذف کردنشون میرسه که هم تو راحت بشی هم اون طرف. و اگه نتونم بگم به طرف این حس  تنفر به خودم پیدا میشه. میفهمی چی میگم این که همش خودخوری کنی دیوونه کننده تر از حس کینه نیست ؟  قبول دارم ننوشتن شاید تثبیتش کنه .اما یسری چیزارو وقتی ننویسیمم ثابت تو مختِ. نمیدونم دارم فکر میکنم چرت مینویسمم از نوشتن بدم میاد از حرف زدن از اینجا از خودمو... نباید بنویسم اینقدر قاطیم که شاید اینجارو از بیخ پاک کنم . همه نوشته هارو همه چیز رو . باید برم .روز سنگینی بود برام خیلی سنگین .البته بد نه .نمیتونم بگم بد .نباید بگم یعنی الان؟ نباید بنویسم؟ نباید بنویسم از چیزایی که تو این مخ لعنتی داره جولون میده و از تو میخورتم ؟ حالم اصلا خوب نیست اصلا. میدونم چرته و خودمم نفهمیدم . کاش میشد بعضی وقتا که اراده میکنی یسریارو نبینی که کاش همیشه به اراده خودت بود دیدنو ندیدنشون میتونستی اراده کنی ازخودتم جدا شی. از چیزی که ممکنه باشی و  همیشه ازش متننفر بودی.

181 : بیداری

باورم نمیشه خوابم برد و الان بیدارم . -___- :|

180 : مجموعه

ساعت یک ربع به یک نیمه شب ِ.من هنوز بیدارم. هنوز خیلی خیلی خسته و هنوز خیلی خیلی خوابم میاد. بعد این که پست گذاشتم فکر کنم حدودای 6-6:30 عصر بود نشستم به قیچی کردن عکسا . بعدش نه نه بزار از اینا الان حرف نزنیم . امروزو باید مفصل تعریف کنم با فاطمه رفتم بیرون چقدرم خوش گذشت .انتقام اون دفعه ای که بردتم دانشگاه هنر گرفتم. بماند . فردا واااااای اون عکس اصلیارو انتخاب کردم و چقدر سخت بود خیلی طول کشید یعنی انتخاب کرده بودم اما اصلا وقتی چاپ میشه کنار هم قرار میگیره عکس انگار یجور دیگه میشه چیدمانشون اینکه چجوری بزارم با چه ترتیبی. من خیلی کُندم.نمیدونمم درسته یا نه اما همه اون چیزی که از اول اومد تو ذهنمو انجام دادم چه توی عکاسی چه توی چیدمانشون . اگه اشتباه باشه که احتمالا بخش زیادیش امکان داره باشه شاید تک و توک خوب دراد بهش آگاهم کاملا استاد میگه دیگه .میخوام یاد بگیرم.خب استاد خیلی سریع انتخاب میکنه خیلی دوست دارم اونجوری بشم نه این که از هشت تا 12 هی پاشم بشینم، بزارم وردارم خیلی سخته با این که که میدونستم چی میخوام با این که دسته بندیا موقع عکاسی کردن برام مشخص شد و و و... عکاسی واقعا سخته .میدونی من عاشق اینجوری بودنشم. این که باهاش بازی کنم این که به خودم برگرده قبلا هم گفته بودم. این عکسا جزئی از منن.منتها مطمئن نیستم همه بفهمن. عکسای سری اولم تعدادشون بیشتره به خودم بود نمیبردم ولی استاد گفته همه عکسارو ببریم جدا از اون اگه نبرم میدونم دستم روئه رو هوا که به این یکی نرسیدم یعنی جفتشون بر اساس یه منطقن که در مورد منن اولی ناقصه دومی کاملِ و یه خورده مخفی تر !.اگه بپرسه همین بود فقط بگم آره مطمئنم دهن باز نکرده میدونه که فقط اونا نبود .عجیبه اما گاهی فکر میکنم فکرمو میخونه .یعنی از همون ترم اولا . درمورد همه بچه ها همینه به هر حال بعد ا زمدتها تدریس و تجربه و برخورد باهامون طبیعیِ. مشکلم استاد نیست اون چیزاییو میدونه که شاید خودمم ندونم دقیق شاید یه بخشی از نگرانیم استرسم برا همین باشه البته نه این که ناراحت باشم از این موضوع ولی این که چیا میدونه از منو، چیا میفهمه خب این چیزی نیست که هرکسی بتونه متوجه بشه نه این که من خیلی خفنو فلان باشما کلا .مشکلم بقیست که خب بیخیال. در مورد عکسام شاید استاد اصلا بگه دومی نه، همون اولی بهتره به هر حال میگم من نمیدونم و این ندونستن که عذاب آوره در نتیجه تصمیم گرفتم ببرم اما نتونستم مثل اون اصلیه انتخابشون کنم واقعا مغزم کشش نداشت اصلا نمیخوام بقیه ببیننش. نمیدونم اون متنی که نوشته بودمو ببرم یا نه همون که یه بخشیش رو تو وبم گذاشتم.احتمالا ببرم شاید یجوری شد خوندمش وگرنه توضیح میدم.یعنی ترجیح میدم نخونم و خب نشونشم نمیدم .هرچی که هستو میگم امیدوارم حول نشم. نمیدونم نمیدونم.باید برم بخوابم صبح زود تر بیدارشم یه خورده نظم بدم به چیزایی که میخوام بگم فکر کنم . با تمام نگرانی که از بابت کارام دارم این که تونستم بهتر بشم نسبت به قبل یا نه ولی از این که فردا میاد خوشحالم .دلم میخواد زود تر بیاد. کاش خوابم ببره .

179 : برگشت

تازه رسیدم خونه. خیلی خیلی خستم.خیلی خیلی خوابم میاد و خیلی خیلی کار دارم.

178 : موجها ...

موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق


177 : مــوج ها

نمیدونم چه جوری بگم چقدر این کتاب خوبِ .نمیدونم با چه واژه ای میشه گفتش که چقدر شیفته شدم.این توصیفات این ،نمیدونم با چه اسمی میگن. وقتی شروع شد رمان یعنی بعد از زندگی نامه و توضیحاتی که در موردش بود تازه فهمیدم چی هست.خیلی خوشحالم شروعش کردم نمیدونین چقدر حالم خوبه حالا تازه اولشه. میشه خیال  رو توش پرواز داد .همه چیز واقعی و خیلی ظریفِ .میدونی خیلی مطمئن نیستم کلماتی که در موردش به کار  میبرم درسته یا نه اما تازه اول داستان وقتی اینجوری شیفتم کرده باید صبر کرد جلوتر که میره چی میشه .
به ویرجینیا عجیب احساس علاقه میکنم.اینجوری نوشتن کار هرکسی نیست و خیلی سخته :)))))))


موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق




  • موجها از زبان شش راوى بیان میشود،
     از خردسالى تا بزرگسالى شان.
     وولف در این کتاب تجربیات زندگى را چه خرد و بیهوده، و چه غنى و با شکوه، با کلمات بیان میکند.

عکس و متن از صفحه حرفه نویسنده 
روش کلیک کنین.
 از اینجا آشنا شدم و رفتم دنبال کتاب :)

176 : مرگ کوتاه

فکر کنم حدودای ساعت 4 یا 5 بود خوابم برد تا ساعت 5-6 عصر خوابیدم .البته برای نهار بیدار شدم.اما جوری خوابیدم که خودمم باورم نمیشه .5 صبحم در نظر بگیریم تا 5 عصر میشه 12 ساعت.بدون هیچ رویایی.انگار مرده بودم.اصلا نفهمیدم. یجورایی هنوز منگم .همه کم خوابی های توی عید جبران شد.فردا دانشگاه اصلا نمیخوام فکر کنم بش تنها دلخوشیم دیدن فاطمست که میبینمش.بعد مدت ها. ولی اون دوتا کلاس کذایی به خصوص دومی عذاب آورن که بعد عید کلشونم بدون غیبت باید برم.مهم نیست خیلی بیخیال. عجب هواییه .معرکست دلم میخواد برم بیرون.اما خالم داره میاد اینجا.شاید بعدش اگه همچنان حالی بود رفتم.

175 : موجها منو میترسونه!

موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق



 دوست داشتم میتونستم ببینمش.منو عجیب یاد کسی میندازه...
حیف که من خیلی دیر اومدم
برای همه چیز دیر رسیدم!

174 :موج ها

دلم گرفته .فکرها همه درهم و شلوغ توی سرم ویراژ میدهند.اعصابمان خورد از این همه تهاجمِ فکر های لعنتیِ آزار دهنده که هیچ راه فراری ازشان نیست.حتی خواب هم به سراغمان نمی آید.شبهای نا تمام بی خوابی هم اعصابمان  را خورد کرده.مهمان داشتیمو اتاق بیش از همیشه تمیز است.از این که همه چیز سر جایش هست آشفته میشوم یکجورهایی  دهن کجی میکند.اگر بهم ریخته و شلوغ بود میشد افتاد به جانش و سابیدوسابید.تا کم کم این بدن کذایی خسته شود و به بیهوشی روی آورد. آدم قرص خور هم نیستم همان وقتهایی که مجبوریم گاهی بخوریم برایمان بس است.حجوم میبرم سمت کتابها. آوار خواب را باز میکنم کنفرانس به سرم حمله میکنند .فکر دیگر هم اضافه شد.دلم میخواهد جیغ بکشم.فریاد بزنم رهایم کنید.راهی نیست.موجها موجها به سمت چشمهایم روانه میشود برش میدارم.میگویم باید مشغول کنم خودم را این ذهن که گاهی برای کنترل کردنش هیچ افساری نیست . نمیدانم شروع کنم یانه تا حالم خوب نشود هیچ کاری پیش نمیرود.دلم دنیای جدید میخواهد تجربه های جدید.فکر های جدید آدمهای جدید و کتابها تمام اینهارا دارند.فرسنگ ها دورت میکنند از جایی که هستی.میگویم قول میدهم تا آخر هفته تمامش کنم . مثل معتادی که فقط دنبال راهی است تا دوباره شروع و امتحان کند. بازش میکنم. توجه ام را جلب میکند چنان تحت تاثیرم قرار میدهد که نمیدانم اشکها کی سرازیر شدند. اشک میریزم برای هادی که قرار بود از ابتدا تا انتها باشد. اما فقط قرار بود .یعنی نماند ، نتوانست. لعنت به مرگ.لعنت به کتاب .میگویم هیچ جا از تو رهایی نیست .نمیدانم برای شما هم انقدر که مرا آشفته کرد ،بود یا نه اما مرا ویران کرد و این شروع ماجراجویی با کتابی دیگر است ... 


احتمالا چرت نوشتم.فقط نوشتم :(



موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق