روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۷۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

193 : روزای پر بــــار :/




دیشب یعنی امروز صبح حدودای 3-4 بود که خوابم گرفت چراغ به شدت اذیتم میکرد با این که نورشم اون جوری زیاد نیست اما دلم تاریکی با نور میخواست! از اونجایی که به جز این نور دیگه ای تو اتاقم نداشتم پرده رو کامل زدم کنار چراغ رو خاموش کردم . نور خیابونو ساختمونای بغل بود افتاده بود رو سقف یعنی تاریکی محض نبود .بعد مدتها خوابیدم با نور کمتر از همیشه خوابیدم البته به اینم فکر میکردم خیلی زود صبح میشه و اینقدرم خسته بودم که زود خوابم برد.

میخواستم امروز برم بانک و عکاسی واسه بانک که مامان هر چقدر بیدارم کرد بلند نشدم نمیتونستم میفهمین هرکاری میکردم قدرت باز کردن پلکارو نداشتم .این هفته از اون هفته هاست ک کلا باید بخوابم :| :/ اصلا نمیتونم جلو خوابمو بگیرم . رفتم بیرون که برم عکاسی به زور خودمو مجبور کردم اما اصلا نمیتونستم تمرکز کنم .هیجی برام جذاب نمیومد اصلا ایده هستا اما این که روی چی کجا پیادش کنمو نمیدونم اصلا نمیتونستم عکاسی کنم و خب نتیجش این شد که عکس نگرفتم و دست خالی اومدم خونه :((( فردا جمعست و من فقط فردارو وقت دارم سر فرصت زمان بزارم و هنوز نمیدونم چیکار کنم. این هفته ی کذایی نمیدونم چمه که اینقدر خستم. بعدم که نهار خوردم موجهارو گرفته بودم دستم میخوندم که باز  پلکام سنگین شد . یعنی واقعا نمیتونستم مقاومت کنم همونجوری تو همون حالت که کتاب دستم بود بیهوش شدم حتی نتونستم بزارمش کنار یعنی میخواستم اما میگم نمیتونستم .این هفته کارام بد نشه خدا کنه اصلا نتونستم عکس بگیرم که ببینم بد یا خوب خوشم نمیاد مثل ادمای بی مسئولیت بی خاصیت دست خالی برم اما خب دلمم نمیخواد کم کار کرده باشم و فقط برای خالی نبودن عریضه 4 تا عکس بزارم بدون هیچ کیفیتی .فردا باید همه تلاشم رو بکنمو بزنم بیرون خدا کنه بتونم :( خیلی اعصابم خورده که هیچ کاری نکردم اصلا احساس میکنم از خودم بدم میاد :( الانم دوباره خوابم گرفته ای بترکی مائذه که اینقدر میخوابی :(( -___- .عصر مامان بیدارم کرد امشب خونه باباحاجی بودیم همه برای شام طرفای شیش بود گفت میخواد زود تر بره منم واسه این که دوباره نخوابم پاشدم حاضر شدمو رفتم. یک ساعتم نیست برگشتیم. خب باید بگم خوش گذشت بدک نبود روحیم عوض شد.

گوشم گرفته و کیپ شده . آلرژی بهاری :( از این بخش بهار متنفرم. و خب نمیتونمم پنجره اتاقو ببندم چون خیلی گرم میشه اتاق و کلافم میکنه.

خیابون تاریکِ و مثل دیشب چراغ ساختمونا روشن نیست که یه نوری تو اتاقم بیاد در نتیجه باید با همون نور سابق بخوابم.

واقعا خیلی روزای پرباری دارم :/ 

راستی یه خبر خوب جوجه هامون به دنیا اومدن :))))))))))))
اینقدر ذوق کردم دیدمشووون کوچولوئن خیلی. بعد میلرزیدن خیلیم زشتن :)

192 : سِـــــلـــول ها !

سِلول مُرده !

سِلول زنده.

یک زندگی،

یک سرنوشت...

یک جنگ ناتمام!


مرده ها هیچوقت زنده نمیشن . امیدوارم زنده ها حالا حالاها نمیرن !
 اگه اینجوری بشه من میبازم.
من میمیرم!



191 : الکی الکی گذشت

امروز صبح که تا خوابیدم ساعت شش بود .حدودای ساعت یک اینطورا بیدار شدم هنوز به شدت خوابم میومد اما گشنم بود صبحانه نخوردم گفتم یهو ناهار بخورم. عکاسیم دیدم هنوز نمیدونم ایده چیه دوباره اون چند تا عکس  که هر کدوم مال یه عکاسه و برام یه چیزی داشتو نگاه کردم نوشتم هرچی که بود رو رو کاغذ . خب باید چیزی باشه که خود عکاس بهش توجهی نکرده. خیلی سخته و خب بچه ها میگفتن استاد گفته مهمترین پروژست و واقعا ههم همینه. مغزم انگار کپ کرده .یه خورده هم نمیتونم درست تمرکز کنم که باید چیکار کنم .امروز که کلا خسته بودم  تا نهار حاضر شه فکر میکردم  که چیکار کنم رو چی کجا چه محیطی کی میشه ایده ای که حالا نمیدونم ایده هست یا نه یعنی درستو غلطیشو انجام بدم.

همش فکرم میرفت سمت این که شب برم عکاسی اصلا نمیدونم چرا اینقدر شب رو دوست دارم یه جورایی امنیت بیشتری دارم واسه بیرون رفتن انگار عکاسی کردن برام راحت تره خودم راحت ترم یعنی با خودمم زیاد دیده نمیشم از این فکررای چرتو پرت که احتمالا خیلی کسی متوجه نمیشه منظورمو. اما خب از یه لحاظ دلمم نمیخواد تو شب باشه .این پروژه حداقل .روز بهتره با توجه به چیزی که میخوام یعنی نمیدونم باید هرچی که هستو انجام بدم تا عملیش نکنم درست و غلط بودنش مشخص نمیشه. اگه از چند تا عکس باهم ایده بگیری ایراد داره؟ یعنی از یه عکاس نیست هر عکس مال یکیه . فکر نکنم درست باشه .اصلا نمیدونم ایدست یا نه ها ولی اینا تو مغزمه نمیدونم باید جداشون کنم یانه ترجیح میدم هرچی اومده رو انجام بدم. اصلا تو عکس نیست حتی یسریاش که تو مغزمه اصلا قاطی کردم فکر خودمو با ایده ای که از عکس باید میگرفتم :| -___- شایدم اصلا نشه یعنی بتونم انتخاب کنم ولی تا نرم بیرون مشخص نمیشه . 

بعد نهار یه خورده که گذشت نفهمیدم اصلا کی خوابم برد . نه به این که یه وقت یه وقت خوابم نمیبره نه به این موقع ها .ساعت حدودای فکر کنم 5-6 بود مامان گفت میخوام برم تجریش میای با هم بریم .پاشو چقدر میخوابی خلاصه گفتم میام اما مگه میتونستم چشامو باز کنم.حتی برام بستنی اورد نتونستم بگیرمو گفتم نمیخوام نمیتونستم بیدار شم. اصلا نفهمیدم مامان رفت تلفن زنگ میزد نفهمیدم کی بود . بزور بیدار شدم رفتم صورتمو شستم دیدم نیست مامان .زنگ زدم گفت رفته نزدیک خونست اگه میرم حاضر شم با هم بریم .تنبلیم میومد . اما گفتم میام وایسا .برگشت خونه تا حاضر شم. گفتم برم بیرون هم مامان تنها نره هم حالو هوام عوض بشه. هم این که برم تو شهر سبک سنگین کنم واسه عکاسیم. نمیخوام تو طبیعت باشه  اگه البته نظرم عوض نشه و خب میخوام سعی کنم اینم حالو هوای خودمو داشته باشه هرچند حتی اگه به صورت مشخص دیده نشه. باید به اجرا هم توجه کنم .فردا باید برم عکاسی مطمئن نیستم با این همه خوابی که کردم باز خوابم ببره امشب یا نه اما صبح باید بیدار شم اول برم بانک بعدشم پی عکاسی. باید هرچی که هستو انجام بدم با دست خالی رفتن هیجوقت کار جلو نمیره حداقل اشتباه باشه برام مشخص میشه اشتباهِ و دیگه بهش فکر نکنم.  این موضوع فکر کنم آخرین پروژست و چه زود این ترم داره به تهش میرسه :( . کتابم هیچی نخوندم امروز اصلا روز عجیبی بود الکی الکی الان یک نصف شب شده. هیچ کار نکردم من :/ 

190 : من آن...



شبانه شعری چگونه توان نوشت،
تا هم از قلبِ من سخن بگوید، هم از بازویم؟

شبانه

شعری چنین

چگونه توان نوشت؟


من آن خاکسترِ سردم که در من،

شعله‌ی همه عصیان‌هاست؛

من آن دریای آرامم که در من،

فریادِ همه توفان‌هاست؛

من آن سردابِ تاریکم که در من،

آتشِ همه ایمان‌هاست.

189 : ماینوروایت/ minor white

آمریکایی 1908-1976

دلم پیش همون اولیست اصلا فکر کنم ایده باید خودش بیاد بزور نشه درستش کرد :) ولی خب نباید همینجوری کاریو انجام داد و تصمیم گرفت.  نمیدونم اجرا خیلی مهمه حتی اگه ایده داشته باشی نتونی انجام بدی درست، فایده ای نداره . مثل اینه حرف داشته باشی و نتونی بزنی. نمیدونم چرا ها، یسری از عکاسا خوشتم میاد اما نمیتونی ارتباط برقرار کنی منظورم وایت نیست . کلا. عکاسای بزرگیم ممکنه باشن اما اصلا نمیتونم زیاد دوسشون داشته باشم. فقط نگاه میکنم.










188 : جولیا مارگارت کامرون / julia margaret cameron

این موضوع عکاسی جدید سببی شد که یه مروری رو عکاسا داشته باشم هر چند که هنوز خیلیا رو نمیشناسم اما خوبه مرور کردنشون . کامرون یکی از عکاسایی که دوسش دارم الان که عاشقشدم با عکسی که دیدم از ویرجینیا وولف گرفته :) از این آدم خوشم میاد .

کامرون از حدودای 50 سالگی تازه عکاسی رو شروع میکنه .عکاسی براش یه سرگرمی بوده و صرفا از روی علاقه دنبالش میکرده(عکاس آماتور بوده). چون  مرفه و پولدار بوده  و به اشخاص معروف زمانش دسترسی داشته ازشون عکس میگرفته . البته فقط سوژه ها و مدلهاش محدود به شخصیت های معروف نبودن از آدمهای معمولی، خدمتکارهاش یا خانوادش هم عکاسی میکرده و یجورایی براش فرقی نداشته فقط از یسری آدمهای خاص عکاسی کنه .عکسهاش حالتهای نقاشی های اساطیری یا داستانهای قدیمیو مذهبی رو دارن . البته اینا حرف من نیستو از سر کلاس استاد یاد گرفتم :)


نمونه ای از عکسهاش رومیتونین توی ادامه مطلب ببینین.


این هم تصویر خود هنرمند :)


نگاهی به عکسها / جان سارکوفسکی / ترجمه:  فرشید آذرنگ 



187 : امروز ، دیروز ، پریروز!

امروز همه چیز تقریبا آروم پیش میره .یه خورده نیاز داشتم استراحت کنم. یعنی ذهنم. برای همین خیلی نیومدم و خیلیم ننوشتم. خب فکر کنم یه چیزاییو دلم بخواد مفصل بگم و خب گفتنشونم ایرادی نداشته باشه .

یکشنبه که ژوژمان بود روز خوبیم بود . عکسامو اولین نفر چیدم بقیه منتظر بودن عکسشون بیاد.تعدادمون  اولش زیاد نبود همون گروه خودمون. شرایط یجوری شد متنمم خوندم خب استاد خیلی صحبت کردن و خب خیلی چیزا گفتن که درست بود.  ولی گفتن خوب بود متنمم همینطور و خب وقتی بهش فکر میکنم واقعا ذوق میکنمو کلی احساس رضایت بهم دست میده. از این ذوق کردنا که وقتی بهش فکر میکنی ناخود آگاه  یه لبخند از ته دلی رو لبت میشینه بعد یکی ببینه ندونه به چی فکر میکنی فکر میکنه دختره کم داره اینجوری میخنده. استاد گفت از عکسای ارش ایده گرفتی یه همچین چیزی خب من چیدمان عکسای آرشو دقت کرده بودم واسه عکسای تاییدی که انتخاب کرده بودم اما کلا میدونی یادم رفت که بگم نمیدونم چرا اما اصلا تو ذهنم نبود و از قصدم نبود که نخوام بگم استاد گفت باید بگی خب درستشم همینه اما وقتی حول میشی یعنی کلا یادم نبود باید واسه دفعات بعد یادم بمونه .بعد گفتن عکسای سما رو چی دیدی؟ گفتم آره نمایشگاهشو یعنی فکر کنم اینجوری گفتم من فقط نمایشگاهشو دیدم اما بالاغیرتا اینو واقعا خودم روحمم خبر نداشت و نمیدونم چه ایده ای گرفتم باید عکساشو نگاه کنم دوباره . کتابشو ندارم باید نمایشگاه دوتا کتابو حتما بخرم که مال دونفره . البته یه وقتایی آدم واقعا نمیفهمه تاثیر گرفته مثلا یه شعر یه ماه پیش خوندی  بعد ناخودآگاه که دوباره بهش بر میخوری میبینی اااا یه نکته ی مشترک که تو ذهنت اومده بوده تو عکست توش هست . بعضی وقتا هم مثلا من از پنجره خونمون نمای آسمونو عکاسی کردم اصلا خیلی قبل تر از نمایشگاه آرش اما خب چون اون شاید یه بخشی از کارش عکاسی از آسمون بود البته تو شب فکر کنم شاید اینجوری برداشت بشه که چون کارشو دیدم ازش  تاثیر گرفتم ولی در این مورد نگرفته بودم.البته این که تاثیر بگیریم ایده بگیریم ایرادی نداره فقط باید میگفتم .کاش گفته بودم از چیدمانش تاثیر گرفتم . یادم نمیاد چی گفتم  دقیق. بیخیال. تا من باشم همه چی که به ذهنم میاد موقع انجام کار و انجام میدم بنویسم که سر کلاس مرور کنم همرو بگم و چیزی جا نمونه .
بین کلاسمون رفتیم وورتا برای مهسا تولد گرفتیم .کیکو چاییو این داستانا قرار بود دوشنبه باشه بچه ها انداختن اون روز و خب فکر میکنم خیلی خوشحال شدش :) 
بعدشم که بقیه بچه ها کاراشونو نشون دادن .

دوشنبه یعنی دیروز دوتا کنفرانس داشتیم و خب خوب بود تولد زهرا هم بود برای اونم رفتیم یه جا یچیزی بخوریمو تولدو این داستانا که خب بعد مدتها رفتم باهاشون بیرون و بعد مدتها بیشتر با بیتا برگشتم سمته خونه و هم مسیر شدیم. 

واسه پایان نامه باید پروژه هامو بزارم ببینم رو کدوم میتونم کار کنم خب راستش پروژه آخرمو خیلی دوست دارم . هم این که به خودم بر میگرده هم این که فکر میکنم خیلی بهتر از بقیه کارام باشه و خب خیلیم بنا به دلایلی دوسش دارم. یه خورده شک دارم که آیا روش کار  کنم بهتر میشه یعنی میشه روش کار کرد یا نه . دفاعمو که میخوام بندازم شهریور قشنگ بتونم وقت بزارم برای عکاسی کردنش.هرچند در مورد عید بود اما جوریه که میتونم عکاسیش کنم یعنی فکر نکنم ایراد داشته باشه.

پروژه بعدیمون باید ایده بگیریم . راستش یه عکس جاکوملی جان تو ذهنم هست اما شک دارم در نتیجه دارم عکاسارو نگاه میکنم . یعنی عکاسایی که دوسشون دارمو رو نه اونایی که خوشم نمیاد ازشون .خیلی چیزا میاد تو ذهنم اما نمیدونم اصلا چجوریه درست فهمیدم یا نه اما خب باید یه تصمیم گیری کنم و بعدش هرچی تو ذهنم هست برای هفته ی اول تست بزنم تا مشخص بشه چی درسته چی نیست اصلا درست فهمیدم ؟.تو اجرا چی میشه تا شب باید قشنگ این موردو معلوم کنم هرچی میاد تو ذهنمو بنویسمو فکر کنم بهش که فردا به بعد عکاسیو شروع کنم . 

گفته بودم میخوام رو زبانم کار کنم برا امسال یعنی از امسال ،یسری کتاب انتخاب کردم باید سفارش بدم بیارن یعنی خب سه تا کتاب داستان سطح مقدماتی ! :)))) پایین تریناشو انتخاب کردم که یک توی ذوقّم نخوره اولش ، که هیچی حالیم نشه. دو این که از همون سطح شروع کنم کم کم بیام بالا بهتره. یهو با یه رمان که شروع نمیکنن :)  سنگ بزرگ نشانه نزدنه : دی . یه کتاب دیگم هست به اسم Oxford Picture Dictionary (OPD) 2nd Edition خب کسایی که استفاده کردن و یکیشونم یکی از همین بچه های وب بود راضی بودن در نتیجه مام گفتیم یه تست بزنیم و نگاه کردمش به نظرمم خوب اومد. خب الان که وقت کلاس رفتن ندارم راستش حوصلشم ندارم اصلا از کلاس زبان فراریم به معنای واقعی دنبال پیدا کردن راه های دیگم واسه همین هیچوقت یاد گرفتن زبان هدفم نبوده و خوشم نمیومده :)))) البته تا قبل از الان یعنی شاید حرفش زده میشد اما هیچ تلاشی نمیکردم.اون روز حرف شد گفتن که پس براچی میخوای زبان یاد بگیری؟ (گفتم برا خودم :| واقعا آورین با این جواب قانع کنندت مائده :) ) گفتن که زبانو یاد میگیرن بتونن ارتباط برقرار کنن با آدمای دیگه فرهنگای دیگه زبان یعنی همین. بتونیی حرف بزنی، ارتباط برقرار کنی . راستیتش اصلا در خودم نمیبینم به یه زبان دیگه حرف بزنم ! یعنی اصلا بهش حتی فکرم نمیکردم . همیشه فقط به این فکر میکردم بتونم بخونم و بفهمم کافی باشه برام . لزومی نداره درگیر این چیزاش بشم فکر میکردم استفاده ایی برام نداره .همین که برای خودم در یه حدی نیازمو بر آورده کنه کافیه. اما خب اشتباه فکر میکردم در نتیجه سعی کردم به این جنبه شم بیشتر فکر کنم .البته مطمئن نییستم استعداد چندانی داشته باشم  واقعا میگم . من حفظیاتم زیاد خوب نیست -___-  اما باز به قولش  اگه استعدادم نداریم باید ثابت کنیم که اشتباس و میتونیم و ثابت کنیم که بهترینیم .امیدوارم جمله رو درست گفته باشم .این روزا واقعا به شنیده هام اعتماد ندارم. یه کتاب دیگه هم هست به اسم کتاب 101 نکته ضروری گرامر زبان انگلیسی Grammatical Tips نمیدونم بگیرمش یا نه شک دارم واقعا هیچ ایده ای ندارم که به درد میخوره یا نه.

دیروز کنفرانسم مشخص شد افتاد برای 18 اردیبهشت.برای همین باید زود تر دست بگیرم . موجهارو سعی میکنم تا جمعه تموم کنم . البته اینجوری اصلا نیست بخوام بزور بخونمش و واقعا کیف میکنمو برام جالبه فقط باید حواسم به زمان باشه از دستم در نره دو این که تنبلی نکنم خیلی کشش ندم :)


186 : حرف زدیم

اون گفت ...من گفتم...من گفتم... اون گفت...همه چیز تغییر کرد... همه چیز اشتباه بود... از هر دو سو ... ورق برگشت... همه چی حل شد ...همه چی عوض شد... برگشت به قبل... مثل سابق...حالا اما...از امشب... راحت میخوابم... بدون ناراحتی...بدون غم...امیدوارم دیگه پیش نیاد...هیچوقت هییچوقت....

185 : مــوج ها


موجها / ویرجینیا وولف / مهدی غبرائی / نشرافق


184 : پاس ها از شب


پاس ها از شب گذشته ست،

میهمانان، جای را کرده اند خالی، دیرگاهی ست

میزبان درخانه اش تنها نشسته،

درنی آجین جای خود، برساحلِ متروک می سوزد اجاق او،

اوست مانده، اوست خسته.


مانده زندانی به لب هایش

بس فراوان حرف ها، امّا

با نوای نای خود، در این شب تاریک پیوسته،

چون سراغ ازهیچ زندانی نمی گیرند،

میزبان در خانه اش تنها نشسته.


                                                                          نیــــما  زمستان سال۱۳۳۶


دیشب زود خوابم برد فکر کنم حدودای 10 اینا بود اصلا به ساعت نگاه نکردم داشتم موجهارو میخوندم اصلا نفهمیدم چجووری پلکام بسته شد.چقدر کیف داد نکشتم خودمو تا خوابم ببره.اینه که از ساعت سه بیدارم.همه خوابیدن.7 نیم کلاس دارم امروز عمومی.