روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

89 : پنجره ها



بعضی از شبها میرم تو بالکن میشینم و تو تاریکی به پنجره ها زُل میزنمو به این فکر میکنم تو هر کدومشون ممکنه چه خبری باشه یا چه ادمایی توش باشن چه داستانی دارن.شبیه ماهستن یا نه خوشحالن یا غمگین...

عکس قدیمیه.رفتم عکسای سال پیش رو نگاه میکنم.عید گذشته.چقدر همه چی تغییر کرد.اصلا حس دلتنگی نه برای اون زمان ندارم چیزی که گذشته،گذشته . با نگاه کردن بهشون فقط به الان فکر میکنمو آینده.یعنی چی میشه.سال دیگه این موقع من زندگیم کجاست؟ اصلا زندم یا مرده؟ از پارسال تاحالا چه ادمایی که اومدن تو زندگیمو باهاشون صمیمی شدم و هیچوقت فکر نمیکردم ،و چه ادمایی که صمیمی بودمو دور شدم.چه کسایی که شاید خیلی نزدیکن یعنی باید نزدیک باشن اما حتی سلامم ردو بدل نمیشه بینمون.عجیبه.چه حسها داشتم که تغییر کرد.حتی خودم.من مائده اون مائده اوایل سال 95 نیستم.از چه چیزایی پشیمونم. فقط به فرداها فکر میکنم که چی قراره بشه من قراره چی بشم.و ادمای اطرافم. بعضی وقتا ناخود آگاه ادما حذف میشن بعضی وقتام خود خواسته.حتی به این نتیجه قطعی رسیدم که ادمایی که انتخاب میکنیم باهاشون در ارتباط باشیم خیلی خیلی تاثیر میزارن رومون فرقیم نمیکنه چقدر ادم تاثیر پذیری باشی یا نباشی. وقتی با ادمای سطحی که تنها دغدغه شون شب کردن صبحشونه  یا پررنگ کردن روژشون یا این که تو این هفته چند تا مهمونی برن یا این که این یکی دوست پسرشون خوبه یا اون یکی.یا نه اصلا هیچکدوم از اینا نیست نشسته توخونه بدون هیچ برنامه ای کاری هیچی فقط  میگذرونه و ... اینا شاید هیچوقت شبیهشون نشی شاید  نخوای که مثلشون باشی  اما مطمئنم اجازه بالا رفتن بهت نمیدن رشد نمیکنی.نمیگم من الان برنامه ده سال دیگم چیدست که قراره چیکار کنم.امروز یه تصمیمی میگیرم فردا خودم ردش میکنم اما حداقلش اینه درگیرش هستم.کاش سال دیگه این موقع مثل الان از رشدی که کردم راضی باشم از تغییر کردنم از عمری که رفته کاش با سواد تر از الانم باشم کاش هدفمند تر باشم.کاش کاش...

از کجا رسیدم به کجا ها...

فکر میکنم باید جدی تر به آیندم فکر کنم از بلاتکلیفی در بیام. و یه چیزایو برا خودم مشخص کنم.تا عید باید خوب فکر کنم.دلم میخواد تاثیر گذار (گزار :) ) باشم.یعنی میشه؟!




پنجره ها

" آن کس که از بیرون از ورای پنجره ی گشوده یی می نگرد، هرگز همه چیزهایی را نمی بیند که کسی از پنجره بسته می نگرد. چیزی ژرف تر،  پر رمز و راز تر، بارورتر، تیره تر و خیره کننده تر از پنجره یی نیست که در پس آن شمعی روشن باشد. آن چه را که می توان در آفتاب دید، از آن چه در پس پنجره می گذرد، جذاب تر نیست. در این سوراخ سیاه یا روشن زندگی جاری است، خواب زندگی را می بیند، رنج را می زیید.
از آن سوی بام های انبوه، زنی تهی دست، میان سال و چین بر چهره را می بینم که بی وقفه بر روی چیزی خم شده است و هرگز بیرون نمی رود. من سرگذشت، یا بهتر افسانه این زن را با چهره اش، با جامه اش، با حرکاتی مانند هیچ دوباره ساخته ام و گاه آن را اشک ریزان برای خودم نقل می کنم.
اگر او پیرمردی  تهی دست بود، آن را باز به همین سادگی دوباره می ساختم.
می خوابم و می بالم بر خویشتن که در رنج دیگران به جز خود زیسته ام.
شاید بگویید:  "به راستی قبول داری که این افسانه درست باشد؟"چه اهمیتی دارد که واقعیت بیرون از وجود من واقع شده، گرچه یاری ام کرده است تا زندگی کنم و احساس کنم من هستم، واین که چه هستم؟"
                                                                                                             
شـارل بودلر
از مجموعه (ملال پاریس)
برگردان: رحمت بنی اسدی

88 : خواب

دقت کردی همین که مینویسی نیست.نمیشه نمیتونی مدل نداری همه چی اوکی میشه فقط کافیه به یه نفر بگی انگار همه چی دست به دست هم میده ضد حرفتو نشون بده. عکاسی کردم تقریبا نیم ساعت بعد پست قبلم.نمیدونم چیکار کردم هنوز نگاه نکردم سعی کردم با دقت تر بندازم  و به نورو کنتراستو و ... ای که استاد گفتن توجه کنم امیدوارم این هفته اینجوری نشه که همه تلاشمو کرده باشمو دقتمو گذاشته باشم بعد خراب بشه و گند زده بشه.

دوشنبه ای مهسا تو کلاس داشت حرف میزد و من یه لحظه احساس کردم برگشتم به عقب انگار دوباره توی اون موقعیت قرار گرفتم.از ان حرفا که برا همه پیش اومده و قبلا شده یه چیزیو تو خواب دیده باشن و براشون تکرار بشه.خواب چیز عجیبیه.قبل دانشگاه هم یه خواب دیده بودم حتی برا دوستامم تعریف کردم توی ساختمونی بودم که غریب بود و هیچ کسو نمیشناختم حتی محیطو بعدِ دوسال برام پیش اومد اخه من خیلی خواب نمیبینم یعنی مودیه معمولا خواب اشفته میبینم اگه ببینم یا جکوجونورو ترسناک -__- یه مدت پشت هم یه مدت خیلی بیشتر اصلا نمیبینم ولی اکثرا ببینمم یادم نمیمونه واسه همون همین اندک خوابایی که یادم میمونه رو بهشون مطمیینم به خصوص اگه همه چیز داخلش عادی باشه . 

یه خورده استراحت کنم میخوام برم اسم چند تا عکاسو که نوشتم ببینم بعدشم کتاب بخونم حوصله موزیکو ندارم و سرو صدارو .

87 : بعضی وقتا فکر میکنم همه مردن.


زمان متوقف شده مثل ساعت برنارد.منتها فرقی که داره اینه زمان به ظاهر متوقف شده به خودت میای میبینی پنجشنبست و تو هیچیه هیچی نفهمیدی...شایدم فقط تویی که مُردی. فقط خیره میشی به سقف و همونجا زمان نگهت میداره اما خارج از اون زمان سرعت میگیره.

هنوز عکس نگرفتم و اعصابم خورده کسیو ندارم عکاسی کنم ازش...

 این متنو بخونین از پیج حرفه نویسنده ورداشتم.


((فقط می‌خواهم کاملاً در زندگی‌ام حاضر باشم ـــ در جایی که هستی واقعاً باشی، در زندگی‌ات با خودت معاصر باشی، تمام توجهت را به جهان معطوف کنی، جهانی که تو را دربر دارد. تو جهان نیستی، جهان با تو یکسان نیست ولی تو در آن هستی و به آن توجه می‌کنی. این همان کاری است که نویسنده می‌کند ــ نویسنده به دنیا توجه می‌کند.))

(از قول سوزان سونتاگ) 


به چیه جهان باید توجه کرد ؟یعنی چی در زندگیت با خودت معاصر باشی ؟
دلم میخواست نویسنده بودم با این که نه استعدادی دارم نه سوادی ددر موردش اما الان، این زمان، اینجا، دوست داشتم بنویسم  مثل نویسنده ها تمام چیزهایی که نمیشه گفت رو...

کسی کتاب کوه جادو از توماس مان رو خونده اینجا؟ مخوام ببینم نظرش چی بوده ؟خوندم در موردش که ترجمش خیلی روون نیست تو ایران و خب قیمت کتابش پنجاه هزار تومنه و هزار صفحه است حدودا میخوام ببینم این چیزا درسته یا نه کنجکاوم کتاب مورد علاقه سونتاگ رو بخونم اما اگه ترجمش خوب نیست فعلا اقدامی نکنم.
 
کاش عید نمیومد.
شدم مثل تابستون.یعنی حالم مثل اون موقعست نمیدونم باید پیکار کنم البته تفاوتاییم داره ها ولی خب بیخیال




86 : دیروزو امروز

و اما دیروز

دیروز تربیت بدنی داشتم دوست نداشتم برم به خصوص این که دیشبشم دیر خوابیده بودم به زور پاشدم رفتم حموم و حاضر شدم.با خودم فکر کردم به استاده بگم نیام پایان نامه دارمو این داستانا شهرزادم میگفت استاد اوکییه.اما وقتی رفتم دیدم زیادم بد نیست چرا نرم این که خسته شدم حس خوبی بم داد حتی بدن دردی که الان گرفتم .در نتیجه نظرم عوض شد.

اومدم خونه نهار خوردم خوابیدم بابا رفت با مامان دکتر ریه خب اون دکتر قبلبه با دارو اشتباه داده بود این دکتررو به زور اشنایی که داشتیم تونستیم با نامه وقت بگیریم چون این دکترا معمولا مریض و مراجعه کننده جدید نمیگیرن.اما رفت باید دستگاه اوکسیژنو بگیره و یه اسپری و قرصای دیگه.امیدوارم حالش رو به بهبود بره خیلی نگرانشم و کاری ازم بر نمیاد این بیشتر آزارم میده .

بعد این که خوابیدم کتابو گرفتم دستم. کافکا کافکا.لعنیتی نباید باهاش همزاد پنداری کنم نمیدونم البته همزاد پنداریه یا نه یعنی فکر نکنم من خودمو جای هیشکدوم نمیزارم فقط به بعضی چیزایی که میگه فکر کردم قبلا. حتی با استادم مثلا اون روز در مورد اسم میگفت و من دقیقا چند روز قبلش به این اسم لعنتی فکر کرده بودم که اصلا یعنی چی اسمم مائدست یه حس غریب نا اشنا نسبت بهش دارم و این که چرا یکی اسمو صدا میزنه بر میگردیم. حالا اگه اینارو به کسی بگی فکر میکنن یا چرت میگی یا دروغ ا خالی میبندی. البته شایدم نباید گفت اصلا. تو فکرشم یه دفتر دیگه بگیرم این چیزارو بنویسم.این کتاب منو درگیر خودم کرده البته نه فقط کتاب همه چی همه چی...

یکشنبه استاد یه نشست داره نمیتونم بگم خوشحال نیستم و برای نشستن پای حرفاش ذوق ندارم با این که دوروز در هفته باهاش کلاس داریم با این که حتی قبل نشست صبحش کلاس داریم باش اما دلم میخواد بشنوم ازش مدام.

مامان اومده میگه تختتو باید برای روضه سه روز فاطمیه جمع کنم میگم یعنی لازمه؟ میگه اره کم میاریم .میگم باشه مشکلی نیست.مگه میشه بگم مشکلیه.یعنی واقعا هم نیست اما موندم چرا در مورد اتاق من اینو میگه نه اون یکی اتاقو.وقتی میگه جمع کنیم یعنی علنن خالی بشه.ولی خب سه روزه و تموم میشه وخیلیم مهم نیست وفقط حوصله جمع کردن ندارم جابه جا کردن... مهم اینه تو خونه میتونم بمونم! چرت میگم حالا یه کار دیگم اضافه شد به کارام.واسه این هفته هنوز عکاسی نکردم.و راستش الان حوصله ندارم.

از چند نفر در مورد کارای پایان نامه ای که چند نفر با استاد ح داشتن شنیدم چند تا عکسم از کاراش دیدم.یعنی مزخرف تر از این کارا ندیده بودم.حالا دانشجو نمیفهمه از  استادی که این همه ادعا داره بعیده حداقل عملی کن ادعاهاتو.خلاصه که موجبات شادی و خندمون فراهم شد.

85 : چهارمین دوشنبه ی ترم آخر

میبینی این دو روز کاملا در تلاش بودم از نوشتن فرار کنم.همش دنبال این فکر بودم که چجوری باید بنویسم چیو بگم چیو نه کلا دستم به تایپ کردن نمیرفت با این که کلمات از همه جا و از همه چی توی مغزم جولون میدادن.به خصوص دیشب. از دوشنبه بگم دوشنبه روز خوبی بود تقریبا چند تا از بچه ها عکس نشون دادن و یکی از بچه هام کنفرانس داشت در مورد روانشناسیو فرویدو این داستانا. همین

این دو سه روز به اییین فکر میکردم که چقدر حس حماقت و احمق بودن میکنم وقتی بزور میخوام حرف بزنم .معمولا توی گفتن جمله ها اشتباه میکنم یعنی همیشه بدترینارو میگم همیشه بر عکس چیزی که فکر میکنم اونی که میگم بده و اون که نمیگم درسته.تصمیم گرفتم رهاش کنم.حرف باید خودش بیاد وقتی بهش فکر میکنم هم حس احمق بودن بت دست میده هم حماقت هم  هم همیشه بدترینارو میگی و هم این که جدا از خودت بقیم میفهمنن اینو.یعنی باهوش باشن میفهمن.میدونی شاید باید چند سال بگذره دوباره با این ادما برخورد کنی نمدونم شاید به مرور باید راحت بشی واقعا هیچی نمیدونم.فقط نمیخوام تمرکزم رو این باشه سعی میکنم حرفی به ذهنم اومد بگم کار به  درست غلط نداشته باشم.

دقت کردی همیشه وقتی از یه چیزی فراری همیشه همه ی نشونه های اون چیز به سمتت پیکانشون بر میگرده و همه عوامل دست به دست هم میدن تا یادت بیارن که نمیتونی فراموش کنی و فرار کنی.مثل یه تاریخ کتاب فیلم حرف و ....

اون روز اقای پ.د رو توی مسیر دیدم البته اولش کلا نشناختمش بعد گفتم این چرا اینجوری نگاه میکنه بعد دو هزاریم افتاد ا این اینه. همه اینا تو چند ثانیه رخ داد سلام کردم اومدم رد شم از کنارش بر گشته میگه مگه تو پایان نامتو ارائه ندادی درست تموم نشد و چند تا اسم که با میم شروع مشد به طرز مضحک نمایشی به زبون اورد من اون لحظه نمیدونستم چی بگم فقط به حماقت خودم فکر میکردم چجوری با این یه ترم ورداشتم و فکر میکردم که استاد خوبیه به قول بچه ها کاش اون دوترم بعد ترم 5 نبود یعنی ترم 6 و 7 .و الان که فکر میکنم میبینم واقغعا پشیمونم از حماقتم و این که تازه الان میشناسم ادمارو ان که به قول استاد تا منفعت نباشه دروغ هم معنا نداره .ادما به خاطر منافعشونه که دروغ میگن و این ادم چقدر دروغ گو متظاهره و خودشو پشت پول منافع جایگاه قایم میکنه و همه چیزش بر میگرده به اینا.به این فکر میکنم چقدر از ادمایی که همش به فکر پول در اوردن و دستو پا زدن برای پیدا کردن جایگاه بیشترین بدم میاد ادمای بازاری که همه چیشون تو این موضوع ختم میشه کجا و کدوم معامله خوبه تا انجامش بدن.معمولا رفتار نمایشی از خودشون نشون میدن.اولش نمیفهم اما بعدش مبینی چقدر اینا مشخصه.خب درسته منم حس حماقت میکنم برای این که با این ادما کلاس برداشتم اما خب بدم نشد ادم به مرور میشناسه ادمارو و تجربه اگه دیگه اتفاق نیفته چیز بدی نیست.

دوشنبه بعد کلاس رفتیم با ساجده کتابخونه کتاب عکس دیدم و گرفتیم.چقدر حالمو خوب کرد چون خیلی بهم ریخته بودم.وقتی اومدم خونه مامان خونه نبود غذا خوردم و خوابیدم.

84 : گفتگو با کافکا

همینجا میگم که من طرفدار این کتابم.با این که از کافکا فقط یه کتاب خوندم (مسخ ) و از یانوش این اولین کتابه اما خب به شدت این کتاب منو گرفتتم.البته باید صبر کرد تا اخرش. حیف حیف باید بخوابم حیف فردا کلاس دارم حیف وگرنه تا خوده صبح بیدار میموندم.کاش امشب تموم شه فردا شب برسه.



گفتگو با کافکا _ نویسنده :گوستاو یانوش _ ترجمه :فرامرز بهزاد _نشر خوارزمی


گفتگو با کافکا گوستاو یانوش



گفتگو با کافکا گوستاو یانوش


گفتگو با کافکا گوستاو یانوش

83 : چهارمین یکشنبه ی ترم آخر

خب قرار بود بنویسم .اما اصلا نمیتونستم حتی الانم حوصله ندارم و دستم به تایپ کردن نمیره اما نمیخوام یادم بره هرچند که نمیدونم بتونم همه چیز رو بنویسم یا نه. دیروز روز خوبی بود. یکشنبه ی دوست داشتنی.هرچند که ترجیح میدادم دوشنبه ،سه شنبه باشه یکشنبه ها دانشگاه شلوغه اما خب وقتی کلاس با استاد باشه  روزش چه فرقی میکنه.

اولین نفر عکسامو چیدم  بچه ها دیدن و استادم همینطور .خب بازم ایراد داشت احساس میکنم یه خورده با دقت تر باید بندازم شاید، استاد در موردش حرف زد و نظرشو گفت خب باید انجام بدم سعی میکنم با دقت تر و تمیز تر اجرا کنم و حرفای استادم گوش بدم.دلم میخواد کیفیت داشته باشه کارم و تو اجرا تمیز و یکدست بشه .باید این دو هفته رو با دقت و تمرکز بیشتری کار کنم دلم میخواد نتیجه خوبی بگیرم و فکر میکنم تا الان خوب جلورفتم البته من که تنها نه استاد جلو بردتم همیشه، این ادم نابغست بعضی وقتا حرفاشُ میبینم به چه چیزایی توجه داره ها چجوری  تیکه هارو به هم وصل میکنه چجوری از چند تا عکس یه چیزی میکشه بیرون دلم میخواد اینجوری باشم. کاش میشد یاد بگیرم.یعنی میسازه همینه.ملت تو کار خودشون موندن اما استاد همرو هرکس هر سطحی که داره هدایت میکنه جوری که اگه هرکدوممون به حرفهایی که میزنه توجه کنیم قطعا به نتیجه ی خوبی میرسیم اگه عاقل باشیم.

این ترم جوّ کلاسمون خیلی خوبه یعنی جمعمون صمیمی تره.استاد هم مثل همیشه عالی منتها انگار راحت ترم شدیم وای چقدر دوسش دارم خیلی بعضی حرفاخوبن و  واقعا هیچوقت فکر نمیکردم در کنار اون شخصیت جدی و مصمم و سخت گیری که اولش میترسیدم ازش (که واقعا فکر کردن بهش مسخرست الان.دیگه ترسی نیست یه احترام شاید ) والبته  فوق العاده مهربون و دلسوز برای شاگرد (اینو از همون ترم  فهمیدم) همچین شخصیت شوخی هم باشه هر چند بودا همیشه اما من زیاد دقت نداشتم و خب این ترمم خیلی بیشتر شده.کلا جو کلاسو دوست دارم تقریبا همه همو میشناسیم فقط کسایی که جدید اومدن یه خورده یه  چیزاییو آگاه نیستن بهش که امیدوارم کم کم اونام راه بیفتن. حتی کسایی که ترم مستند شده بود حرفایی بشنوم ازشون و خب انگار شاید یه رقابت بود نمیدونم اون ترم جو کلاس خیلی اینجوری نبود شاید واسه بودن یه عده بود که خیلی همخونی نداشتن نمیدونم نمیتونم قضاوت کنم یا دلیل مشخصی بگم شایدم چون اولش بود و ما هممون خام بودیم.خلاصه که من با همه خوبم و همه هم به نظرم دوست داشتنی میان ،این ترم  برا هممون مهمه تقریبا .

دیروز دیروز دارم فکر میکنم دیگه چی شد.دلم مخواست تک تک حرفای استادو بنویسم اما از چند جهت میگم درست نیست یک شاید خودِ استاد دوست نداشته باشه دو معلوم نی کی میخونه اینجارو یعنی خب  هستن کسایی که همیشه دنبال اینن ببینن کی چی میگه کی چیکار میکنه وو این داستانا یه چیزایی از توش درارن جدا از اون نمیدونم چرا یاد حرف مامان میفتم که همیشه میگفت حرف خونه رو بیرون نبر لزومی نداره همه بفهمن یا حرف هر جایی که توش هستیو وقتی اونجایی اون حرفا مختص اونجاست و اون ادما، البته خب ادم میفهمه چی باید گفت دیگه ولی اینجوریم خوبه که خاطره نویسی باشهاینجا. اون حرفا تقریبا هرچی بشنومو تو دفترم میننویسم و اونجا جای امن تریه براش.

دیروز نهار با بچه هار رفتیم غذا خوردیم با ساجده مهسا الهام. باید بگم درسته بیتا اینا نیستن اما خب نمیتونم انکار کنم تو این جمع دوست داشتنی راحت نیستم. با تمام سوتی هایی که میدم .کم کم راحت ترم میشم باهاشون البته الانم نسبت به قبل بیشتر حرف میزنم باهاشون و مثل مجسمه نیستم :)

گفتم بیتا اینجوریم نیست همو نبینینم اصلا صبحای یکشنبه و دوشنبه قبل کلاسمون تو دانشگاه با هم حرف میزنیم و تعریف مکنیم از همه جا و همه چی من از سوتیام ضعفام و خجسته بازیام اون از چیزایی  که خودش میدونه :)

دیروز بعد از کلاس رفتیم نمایشگاه آرش.من که رفته بودم خانمه هم شناختم :) نمیدونم چرا ترجیح میدادم نشناسه.خلاصه این که رفتیم اول مهسا برا ارش میخواست به عنوان هدیه کتاب بخره دلم میخواست بخرم منم براش اما پول همراهم نبود زیاد. بعد رفتیم اونا هم کتاب اسکار وایلدو خریدنو سمت نمایشگاه راهی شدیم. عکسارو دیدیم حرف زدیم کلی خندیدم.وااای دیدی یادم رفت بگم دیروز گوشیم زنگ زد سر کلاس بابا از این گوشی داغوناست که کوچیکه چراغ قوه داره فقط بعد من هر کاری میکنم سایلنت شه نمیشه حالا یا بلد نیستم یا این مشکل داره به خاطر همین سر کلاس که هستم خاموشش میکنم دیروز یادم رفته بود یهو زنگ زد بعد من اصلا به صدای زنگش آشنا نیستم چون گوشیم اصلا زنگ خور نیست به خصوص این که اصلا بعدشم این که اونور بود و من اصلا متوجهش نشدم خب طبق معمول مهسا گفت گوشی توئه حول شدم و دقیقا نمیدونم چچجوری عکس العمل نشون دادم اما خب موجبات شادیه دوستان رو فراهم کردم که بعدن دستم انداختن :)

خب برگردیم نمایشگاه تا آرش بیاد طول کشید بعدشم که اومد چند تا از بچه های دانشگاه اومده بودن جز ما با یکی حرف عکساش شدو بحثو این داستانا.خب من که طبق معمول سایلنت.با حرفاش موافق نبودم اصلا بخوام بگم جز به جز خیلی زیاد میشه اما کم کم الهام حرف زدو ارش با الهامو ساجده و مهساو منم مثل این خبرنگارا فقط میشنیدم کی چی میگه واسه خودم ضبط میکردم  فکر کنم بهشون.و البته کلی چیز یاد گرفتم تو اون هیری ویری و به چیزایی فکر کردم که قبلا فکرم نمیرفت.خب بلند حرف نمیزدم اما تو ذهنم اگه حرفی میومد برا خودم تکرار میکردم.

بعدشم که نُخود نُخود هرکی رود خانه ی خود.

دیشب  به این نتیجه رسیدم که من ادم از عکاسی کندن نیستم احتمالا شاید بعضی وقتا حوصله شو نداشته باشم شاید بعضی وقتا بخوام عکاسی کنمو دستم به دوربین نره.اما درگیرشم.با تمام این که فکر میکنم نمیتونم و البته نمیخوام ازش پول درارم چون بلد نیستم چون هیچوقت نتونستم به این دید بهش نگاه کنم هر چند باید زود تر به فکر یه  کار باشم اما الان نمیرسم و دلم نمیخواد مشغله بشه برام.احتمالا تا تابستون باید فکر کنم بش به نتیجه برسم.اما  داشتم اینو میگفتم. احتمالا از این ادمای کنار حاشیه میشم ادمایی که واسه خودشونن واسه خودم کار میکنم خلق میکنم میسازم.ادمایی که شاید خیلی محبوب نباشن دیده نشن .چشم نباشن .شاید نمایشگاه نزنم هیچوقت .به نظرم خیلی کار سختیه و خب یه خورده فهمیدن این کارم این که چرا باید نشون بدی کاراتو.فکر کن به همه بخوای توضیح بدی چقدر سخت میشه؟ دلم میخواد تاثیر گذار باشما خیلیم دلم میخواد اما با این شرایطی که دارم با این ضعفهایی که تحمیله طبیعته و به مرور پیش اومده فکر نمیکنم از پسش بر بیام.من معمولیم.حتی کمتر از معمول نه این که بد باشه ها نه چیزاییمم که معمولی نیست چندان برام راهکار نشده فعلا یه کوهه که مدام درگرشمو نمیدونم چجوری برش دارم از جلوم.از یه لحاظایی خوبه.از جلوی چشم بودن خوشم نمیاد نه این که دلم نخواد اما نمیدونم چجوری بگم.شاید برا امشب کافیه .

کتاب گفتگو با کافکارو گرفتم دستم چندصفحهش رو خوندم برم سرش.

سه شنبه تربیت بدنی دارم باید برم حمام حال ندارم پاشم با این که عصر خوابیدم اما خب مجبورم.باورم نمیشه یعنی الان ساعت 12 شده؟!




انسل ادمز ( Ansel adams )

انسل ادمز


انسل ادمز

82 : شب

شبا همه چیز فرق میکرده همیشه.چقدر خوبه قرار نیست با کسی تقسیمش کنی.آخر هر چیزی هرچقدرم که خوب باشه یه اندوه عمیق داره یه غم که منشاءش مشخص و نامشخصه.مثل سقوط کردن تو خلاء.

مبینی باورم نمیشه این ساعت بیدار شدم. باید خودمو صاف و صوف کنم بزنم بیرون.دوباره بین ادما...

امشب بیام خونه تعریف میکنم دیروز رو.روز شلوغی بوود .اینقدر که بدن درد و پا درد داشتم دیشب  از خستگی از بس راه رفته بودم.

برم به کلاس کله سحر برسم.