روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

۴۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

119 : این چند روزه

دیروز قرار گذاشته بودم با ساجده برم انقلاب کتاب جمهور رو که مهسا سفارش داده بود ایمیل زده بودن موجود نیست و پولو برگردونده بودن.مام گفتیم زود تر بریم.ساجده دیر میرسید رفتم پی گشتن کتاب 4 رساله یه دونه دید بودیم عین مال ما بود منتها برای قبل انقلاب برا مهسا خریدم قبلا هم گفته بودم میخوام بهش هدیه بدم بعدش تو همون بازار بزرگ کتاب ته راهروش رفتم جمهور و 4 رساله  رو برای بقیه بچه ها پرسیدم. یه مغازه جمهور نشر علمی فرهنگی روداشت دو تا.خریدم برای خودم گفتم ساجده بیاد تا ببینه میخواد یا نه روبروییشم جفتشو داشت منتها کتاب بودا عین همینم بودش متنش حتی صفحات منتها مال قبل انقلاب بود و البته ارزونتر یعنی انگار کپی بود نمیدونم مهم اینه محتوا همون بود.زنگ زدم ساجده یه 20 مین بعد اینا رسید با هم رفتیمو خریدیم تا هماهنگ کنیم ببینیم بچه ها میخوان یا نه طول کشید البته از اون مغازه دومیه چون تعداد زیاد داشت البته کلا کتاب فروشی باحالی بود از اینا که هرچی بخوای بری توش دست خالی نمیای از شیر مرغ تا جون آدمیزادو داره.فروشنده ازم پرسید چی میخونم گفتم عکاسی گفت آها چون این کتابای فلسفه ان گفتم شاید فلسفه میخونین .گفتم نه ولی جدیدا علاقه مند شدم استادمونم اینارو معرفی کردن که بخونیم .گفت عکاسیم باشی برای نقد عکس باید فلسفه بدونی همه جا کاربرد داره. به قول ساجده ما هیچ وقت تا قبل اینا و قبل استاد حتی سمت قفسه های کتابهای فلسفه نمیرفتیم.هرچند که هنوز شاید خیلی مونده باشه تا بفهمیمش و به نظرم همیشه واقعا فکر میکردیم چقدر سخته و چقدر ادمای گنده باید پیگیرش باشن.یادمه ترم 5 استاد گفت لذات فلسه رو برو کتاب فروشی ببین اگه فهمیدی چیزی، بگیر لاشو باز کن یه تیکه شو بخون ببین چطوره من اینکارو کردم خب نتیجه این شد که خیلی سخت به نظرم اومد بستمش اومدم بیرون تا بعدن دوباره سراغش برم.بگذربم.تازه از این 4 تا کتاب 4 رساله رو دست گرفتم خیلیشم نخوندم زیاد بد نیست گفتگو بود باید جلو برم ببینم چجوریه.دیروز مهسا بعدش اومد پیش مون کتابارو بگیره خودکار نداشتم براش بنویسم بهش دادم خب فکر کنم خوشش اومد امیدوارم هر وقت میبینتش یاد من بیفته.بعدش ساجده میخواست بره بازار گفتم باهاش برم هنوز خرید نکردم و اصلا دلم نمیخواد تو شلوغی برم البته بازار به نسبت ساجده میگفت خلوته (ولی از نظر من همچنان شلوغ بود) چون احتمالا 4 شنبه سوری بود که خب مردم کار خوبی کردن نیومدن چون واقعا خطر ناک بود بوی وسایل چهارشنبه سوری که ترکیده بودن میومد.اینقدر احمق بودن یهو جلو پات مینداختن خیلی بد بود واقعا میگم ما هم تصمیم گرفتیم زود تر برگردیم منتها گشنمون بود رفتیم مسلم خب راستش صادقانه بخوام بگم دیگه اونجوریم که میگن عالیه نبود واقعا عالی نبود قبلا هم رفته بودم همین نظرو داشتم شاید واسه تو بازار خوب باشه به هر حال از فست فود بهتره نهارو خوردیمو برگشتیم سمت خونه.
واسه چهار شنبه سوری هیچی نخریده بودم همون بالنو دوتا منوره چیه که خریده بودم از پارسال مونده بود بیتا پرسید چیکارم گفتم شاید برم پشت بوم -__- اینارو بفرستم هوا پیش خودم گفتم به مها بگم شاید اومد هرچند امیدی نداشتم پارسالم نیومد.بیتا گفت با فائزه و مروارید میخوان یه جارو پیدا کنن برن در خونه هاشون خبری نیست بر عکس سالای قبل .راست میگفت در خونه ما هم خبری از اون صداهای  وحشتناک سالای پیش نبود.به بیتا گفتم نمیتونم برم از صبح بیرون بودم و خستم راستش حوصله هم نداشتم.البته از رسمو رسومای عید 4 شنبه سوریو برعکس همش دوست دارم اما دلم میخواد به روش خودم پیش برم.حوصله بزنو برقصو شلوقیو تق تق ترقه در اوردنو نداشتم. میم اومده بود میدونستم نمیاد با این حال بهش گفتم میای بریم بالون هوا کنیم گفت نه . خب منم دیگه بچه 5 ساله نیستم که بخوام بش اصرار کنم هر جور راحته و خب محتاجشم نیستم به خاطر خودش گفتم و بدرک که نمیاد.شایدم خسته بود از سر کار اومده درک کردمو چیزی نگفتم. مامان همبرگر درست کرده بود خب این خودش جشن بود برا من خوردن غذایی که دوست دارم البته فقط  همبرگرای خونرو دوست دارم و کلا مال بیرونو نمیخورم کلا گوشت به اون صورت دوست ندارم. میخواستم برم پشت بوم برعکس پارسال که بازم تنها بودم و ترجیه دادم کلا نرم امسال برام مهم نبود اتفاقا خیلی مصرانه میخواستم تنها باشم و خیلی خیلیم خوشحال پاشدم حاضر شدم که مامان گفت میاد باهام.گاهی فکر مکنم من به جز این دو نفر هیچ ادم دیگه ای ندارم که حاضر باشن برام خیلی کارا بکنن.میفهمی هیچ ادم دیگه ای نیست. با تمام اختلافایی که ممکنه گاهی اوقات پیش بیاد با تمام تفاوت هایی که هست از این که هستن واقعا خدارو شاکرم.

مخصوصا میخوام طولانی بنویسم کسی نخونه. اصلا چه اهمیتی داره خوندن بقیه.بیخیال حوصله تعریف کردن بقیه شو ندارم .خوب بود شب خوبی بود برام.یسری حرکت داشتم به گذشته و آینده درزمان حال که همیشه پیش میادولی این دوره از سال بیشتره .

گفتم عید به یه چیزایی فکر کردم که حالو هوای خودمو داشته باشه تمام دوشنبه رو درگیرش بودم.میترسم نشه.وقتی به خودم برمیگرده اینقدر دیرگیر میشم که انگار از عکاسی دور میشم یجورایی این دوتا باید هم راستا باشه نوع چینش عکسها کنار هم حب نمیتونم تو یه چارچوب قرارشون بدم که مثلا فقط توی شب باشه یا تو طبیعت یا خونه یا فضای شهری یا چمیدونم هر چیز دیگه ای.همرو در  بر میگیره یعنی خب نمیدونم چجوری بگم اگه بخوام به یکی از اینا محدودش کنم دیگه من نیستم دیگه حالو هوای من نیست انگار برای بقیست نه برای خودم.میخوام برای خودم باشه میخوام عکس بگیرم تا بتونم قبول کنم تا بپذیرم.حالا ایینارو به هرکی بگی بهت میخنده.باید ریسکشو قبول  کنم آیا ؟این که اون چیزی که واقعا هستو هرچند نا مربوط نشون بدم اما وجه اشتراک توشون باشه؟ اه کاش میشد از استاد کمک گرفت شایدم اینو باید بزارم برای پروژه های بعدی .اما خب این الانه مختص به همین زمان از الان شروع میشه هر سال همینه شاید در طول سال هم باشه اما نقطه آغازش حالاست.نمیدونم دارم دیوونه میشم احتمالا شما چیزی نمیفهمین از این حرفای من.خودمم نمیفهمم فقط دارم تایپ میکنم .دیگه نمیتونم بهتره تمومش کنم باید بیشتر فکر کنم امیدوارم به نتیجه برسم.گاهی فکر میکنم من هیچوقت عکاس خوبی نمیشم نه تا وقتی که در مورد خودم نتونم انجامش بدم.

118 : :(



هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکشَ،

                                       یا بازگذارتا بمیرم

                                       کز دیدن روزگار سیرم.

دیری ست که درزمانه ی دون
ازدیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و اِلم رفت
تا باقی عمر چون سپارم.

                                     نه بخت بد مراست سامان

                                      و ای شب، ‌نه تراست هیچ پایان.

117 : هفتمین یکشنبه ی ترم آخر (پایان نامه)

امروز خوب بود. خوب به رنگ سرخوابیه تیره! همونقدر شاد همونقدر آرامش بخشو پررنگ.البته برای من. پایان نامه زهرا بود یکی از بچه های ورودی سال قبل.کاراش به نسبت خیلی خوب بودن.کاش منم پایان نامم خوب بشه و قوی به هر حال نتیجه 4 ساله و البته بیشتر نتیجه دوترم کارگاه ترم 5-8 و دوترم نقده 1-2 .حالا من میگم خوب پیش رفتمو خوب بود در نظر خودم اما دلیل نمیشه که قوی بوده باشه به چشم بقیه .دیگه اصلا نمیتونم بنویسم اینم نوشتم که یادم بمونه امروزو :)
بچه! ادم وقتی تولد یه نوزادو میبینه در عین این که یه حس خوشی از دیدنش بهش دست میده یه ترسم هست.از این همه پیچیدگی قدرت نمیدونم به نظرم جادویی میاد عجیب.هیچوقت نتونستم خودمو در مقام یه مادر تصور کنم هیچوقت.حتی فکر کردن بهش هم میترسونتم.از همه چی. خیلی شجاعت میخواد ایجاد یه موجود زنده ! بعد موندم چجوری همه اینکارو راحت بدون هیچ فکری بدون واقعا هیچی انجام میدن ! خیلی عجیبه اصلا تو کلمات نمیتونم بگم حسمو شاید چرتو پرت باشه. شده دلم بچه بخواد من عاشق بچه هام اما بچه های مردم :) بهتره برم بیشتر از این فسفر نسوزونم -___-
چرت نویس..

116 : شناخت

خیلی ناخود اگاه یاد حرفای استاد افتادم که در مورد صداقت و راستگویی زده بود. صداقت یعنی تو شرایط واکنش نشون بدی... و برای شناخت ادما تا میتونین در برابرشون راستگو باشین و بهشون لطف کنین.راستگو بودن نه به این معنی که راستشو بگی یعنی عکس العمل واقی تو نشون بدی باید کشید عقب و دید ادما از دور چجورین . این مدام تکرار میشه استاد مدامو مدام تمام حرفایی که در این مورد زده بودی توی ذهنمه.بارها بهش رسیدم بارها و بارها و مدام نتیجه همون شد که گفته بودی، شناخت ادما.
میترسم.خیلی میترسم .از بقیه ، حتی خیلی بیشتر ، از خودم.

115 : 10 روز به عید

خب امروز شروع شده دانشگاه نرفتم.هفته دیگه عیده فکر نکنم تشکیل بشه اصلا حوصله تا اونجا رفتنو نداشتم.باید بشینم برنامه ریزی کنم .واسه عکاسی از موضوع عیدمون.اگه بگم هیچ ایده ای ندارم خیلی زشته؟دلم نمیخواد خراب کنم بخوصوص این که استادم حرفی نمیزنه سرش دلم میخواد هرچی که یاد گرفتم ازشو بتونم پیاده کنم وقتی به این مسئله فکر میکنم ناخوداگاه استرس میگیرم.یه چیزایی ت. ذهنم هست.ولی هرکاری میکنم نمیتونم عیدو از منظر بقیه ببینم میفهمی چی میگم؟ یعنی دستم به عکاسی نمیره.اول گفتم شخصیش کنم تو فضای خونه و زندگیم ولی الان که فکر میکنم اصلا نمیخوام باید جوری باشه بشه حرف زد برای بقیه و خب من نمیخوام حرف بزنم در مورد زندگی شخصیم در نتیجه این رد شد.اینو گذاشتم واسه خودم عکاسی کنم و شاید احتمالا هیچوقت نمایششش ندم یا اگرم دادم مجبور به توضیح اضافه نشم که هی بخوان بقیه کنجکاوی کنن راجع بهش و خب شاید این موضوع کل زندگیمو و کل سالو در بر بگیره عید حسابش جداست و ربطی بهش نداره .ترجیه میدم مثل موضوع قبلی اشاره مستقیم نداشته باشه بهم و دلیل شخصی عکاسیم گم باشه حداقل همه نفهمنش واضح نباشه که همه نشونه گیریش کنن.میبین یه بخش اعظمی از فکرم سمت اینه.ولی وقتشه یاد بگیرم سر پروژه ازاد ترم پیشم که گند زدم نمیخوام این اونجوری بشه برام مهمه که بتونم یاد بگیرم خودم یه مجموعه رو اجرا  کنم.

دیروز روز پر اتفاقی بودو از همه جا برام اومد خیلی فشار روم بود شاید همین باعث شد خیلی حساس شمو نازک نارنجی.در هر صورت نمیخوام بش فکر کنم. صبح با یه خواب تلخ و تکراری پاشدم.خواب دیدم مرده بودن و من حاجو واج نمیدونستم چیمار کنم.اما وقتی پا شدم تصمیم گرفتم نذارم حالمو بد کنه.هر اتفاقی که واسمون میفته یه بخشیش مربوط به خودمونه شاد تو ارتباط با بقیه ایراد از منه که نمیدونم کجاست ولی باید رفعش کنم.

دیروز که دفترامو بیرون اوردم تو یکی ازدفترا 14 فروردین سال پیش نوشته بودم دلم میخواد سال 95 چجوری بشه و چه کارایی کنم.به کلی فراموشش کردم ولی جالبیش اینجاست که بیشترش عملی شدن و اونایی که نشدن از لیست خواسته هام حذف کردم .یه جورایی احساس رضایت دارم برای سالی که گذشت.حالا الان میدونم نباید برنامه ریزی کنم فقط باید بنویسم که دلم میخواد امسال چجوری باشه و تو چه چیزایی پیشرفت کنمو وقت بزارم بنویسمشون که برام شفاف و مشخص بشن.اسکار وایلدو تموم نکردم 20 صفحه کمتر مونده امروز تمومش میکنم.بایدد برم حمام و شروع کنم به نوشتن تمام چیزایی که هست.راستی گفته بودم کتاب موجها از ویرجینیا وولفو قبل عید میخونم احتمالا بندازمش بعد عید و زود تر کتاب افلاطون رو 4 رساله 5 رساله و 6 رسالش رو دست بگیرم. سرعتم توی خوندن کمه همش آنالیز میکنم.نمیدونم استاد چچجوری اینقدر سریع میخونه که میگه کاری نداره و میشه زود تموم کرد.نمی تونم بخونم بهش فکر نکنم.شاید لیست و نوشته ها و برنامه ریزیایی که شاید حتی کلی نوشته بشن رو اینجا بزارم دارم فکر میکنتم شاید یسری کارا خوب باشه انجام دادنشون اما من راجع بهشون هیچی ندونم.البته اینایی که مینویسم قرار نیست یه دستور عمل باشه صرفا پیزاییه که دلم میخواد مکرر تکرارشون کنم و تکرار مداومشون باعث بالا رفتن سوادم بشه.اولین اولویتم بالا رفتن سوادمه.

تو کتاب اسکار وایلد نوشته بود بزرگترین عیب بی مایگیه. میدونی درسته این واقعا بزرگترین عیبه.بی مایگی و کم مایگی اما چیزی که میترسونتم اینه که غرور بگیرتم یادم بره چی بودم چی شدم و از کجا چیزی شدم.شایدهمینه که یه خورده کندم میکنه.نمیخوام مثل کسایی بشم که از بالا به همه نگاه میکنن دلم میخواد به بقیه کمک کنم همونجوری که بهم کمک شد.اصلا نمیدونم کاری ازم بر بیاد یا نه اما باید فروتن بودنو هم تو خودم تقویت کنم .و این که اگه سعی میکنم بی مایه و کم مایه نباشم از اونور بوم نیفتم که غرور بگیرتم.ترسناکه این انگار یه جور توهم وحشتناک برا ادم ممکنه بیاره که باعث سقوطت بشه.باید سعی کنم ایرادهامو رفعشون کنم من واقعا خیلی ایراد دارم خیلی باید بهتر بشم. برم دیه داره خیلی طولانی میشه. 

114 : لاک پشت کوچولو

لاک پشت کوچولو چیز زیادی نداشت. راضی بود به لونه ی خلوتو تاریکش .به لاکی که فقط منحصر به خودش بود ،  هیچ چیز دیگه ای به اندازه ی لاکش براش ارامش بخش و امینت اور نبود.لاکش براش یه پناهگاه بود. وقتایی که تو لاکش سیر میکرد خودشو پیدا میکرد ومیتونست به همه چیز فکر کنه و تا همه جا بره .تصور این که بخواد با کس دیگه ای شریک بشه براش غیر ممکن بود.حتی اگه با یه هم جنس خودش باشه هم دیوونش میکرد. اما همیشه بودند کسایی که اینو درک نمیکردن مدام بهش فشار میاوردن .لاک پشت کوچولو تقصیری نداشت عادت کرده بودو اینو حق خودش میدید اونا مدام دنبال این بودن تا تنها چیزی که برای خودش داشتو ازش بگیرن.این ترسو به جونش انداختن که تنهاییشو خلوتشو خودشو از دست بده. لاکی کوچولو کوتاه نمیومد و بقیه فکر میکردن که خودخواهه.اما اینجوری نبود.بقیه نمیدونستن اگه اون لاک تاریکش نباشه میمیره.اون تنهاییشو دوست داشتو عادت کرده بود بهش. نمیتونست با کس دیگه ای لاکشو تقسیم کنه.این فشارا باعث میشد لاک پشت کوچولو فکر رفتن بیفته به سرش .فکر فرار.هرچند که کوتاه نمیومد در مقابلشون اما مدام هم ترس همراهش بود... هرچند که راه براش زیاد بود خیلی زیاد .و اون تازه اولای راه بود خیلی راه مونده بود تا بتونه حرکت کنه برای فرار کردنو رسیدن به اونجایی که میخواست.سرعت لاکی خیلی کُند بود. اما لاکی عزمشو جزم کرده بود. نباید میذاشت که یسری چیزا باعث بشه خودشو گم کنه.خودش یعنی لاکش و تنهاییش. اون هر شب به اون روز فکر میکرد.با این که میدونست دل کندن از اونجایی که هست سخته و دلش نمیخواست از دست بده و بره با تمام خاطرات خوبو بدی که داشت اونجارو دوست داشت تمام کسایی که بودن رو. اما یه وقتایی چنان میرنجوندنش و درکش نمیکردن که این چیز ها هم برای لاکی اهمیتش رو از دست میداد و مصر تر میشد برای رسیدن اینده و شبا فقط با این فکرو امید چشماشو روی هم میذاشت که روزی میتونه به ارزوش برسه هرچند که ترس هیچ وقت رهاش نمیکرد و همیشه و مدام عذابش میداد لاکی نمیدونست چجوری باید از شرش خلاص بشه و کسیو نداشت که بتونه رازهاشو بهش بگه و کمکش کنه.لاکی فقط امیدوار بود خودش بتونه از پس همه چی بر بیاد...

چرت نویس ...

113 : نمیدونم

شاید یسری چیزا هیچوقت درست نشه شایدم بشه.اما الان به این نتیجه رسیدم لزومی نداره من خودمو ثابت کنم. ادما چیزیو میبینن که میخوان ببینن میفهمی چی میگم؟ وقتی اینجوری باشه هیچ چیز تغییر نمیکنه. میخوام خودمو بِکِشَم عقب. نه مثل قبل تر ها و نه رویه ای که اخیرا داشتم.دیگه نمیخوام نزدیک باشم.فاصله باید همیشه باشه.منم که بهش عادت کرده بودم نباید تغییری میدادم.خودم از پس خودم بر میام.اینجوری نه از کسی توقع دارم نه کسی از من. این بهترین کاره.دیگه از روی صمیمیت سوالی نمیپرسم که شاید از نظر طرف مقابل به من مربوط نشه چون من اگاه نیستم از این که احساس صمیمیت فقط از جانب من حس میشه نه اون چون نمیتونم فکر ادمارو بخونم چون شاید ظاهرشون یه چیزایی رو نشون بده اما فکرشون فرق داشته باشه .اگه کمکی ازم بر بیاد براشون ،بخوان خودشون میگن و من هم توانایی شو داشته باشم واسشون انجام میدم نداشته باشمم نه .اگه درخواستی داشته باشم میگم ، بتونن انجام میدن نتونن هم میگن نه . اینجوری همه چی روئه.کسی مجبوری بهم لبخند نمیزنه و اجبارا صمیمی نمیشه در ظاهر، در حالی که تو فکرش فکر دیگه ای هست.نمیخوام مدام فکر کنم این ادم خودشه یا نه اینجوری بدتر معذب میشم .شاید .شاید که نه حتما اینطوری بهتره برا منی که هنوز خیلی خصوصیات ادمی رو نمیدونم و احتمالا تو شناخت ادما و برخورد باهاشون مشکل دارم. من نمیفهمم اگه کسی تو شوخی بهم حرفی میزنه لزوما شوخی نیست در پسش شاید افکارش باشه که به این صورت بروزش میده.شایدم فهمیدم که میگم اینو فقط نمیخوام قبولش کنم. میدونی ترجیح میدم ادما باهام بد باشن ازم متنفر باشن تا الکی و به ظاهر باهام خوب رفتار کنن در حالی که پشت چهرشون همچین چیزی نیست .خودمم اینجوریم.اما خب نمیتونم به همه ، همه جا جار بزنم که واقعی باهام برخورد کنین . شاید خودم باید زمینه رو فراهم کنم. اشکال از منه احتمالا طبق معمول.نمیدونم چرا اینقدر عجیب غمگین شدم.شایدم این خاصیت امروزه که جمعست ،به  همه چیز شدت بخشیده. حوصله انجام کاریو ندارم کلی ببرنامه ریزی کرده بودم برای امروزم. میخوام از اعماقو دست بگیرم به جاهای جذابش رسیده چقدر مشغولم میکنه اگه بخونمش دور میشم از این ناراحتی هجوم اورده سمتم.




مطالعه، مرا در خلوت خود تسلی می‌بخشد،
مرا از سنگینی بطالت اندوهبار آزاد می‌کند و در هر زمانی،
می‌تواند مرا از مصاحبت‌های کسالت‌بار خلاص کند...
هر زمان که درد، خیلی کُشنده و شدید نباشد...
مطالعه، چاقوی درد را کُند می‌کند.
برای منحرف‌‌کردن ذهنم از افکار مایوس‌کننده، صرفا نیاز دارم به کتاب‌ها پناه ببرم...

تسلی بخشی های فلسفه
آلن دوباتن / 
عرفان ثابتی/ 
نشر ققنوس

112 : سوءتفاهم

داشتیم تو گروه با بچه ها حرف میزدیم بحث سر کنفرانس شد میم گفت یکی از بچه ها ازش کمک خواسته مام پیشنهادمونو بدیم.من به شوخی رو حساب این که اون دفعه سین بهش موضوع خوابو پیشنهاد داد با این که میدونست من انتخابش کردم گفتم بالاغیرتا موضوع منو ندین این دفعه. میم  گفت خواب؟ زدم بله :))) سین گفت نه نمیگم مال تو با یه شکلک خنده یوری (پوزخند) میم گفت خودت از کجا موضوع رو اوردی خانم درخشان یا یه شکلک چپ چپ نگاه کردن .قبل این که من جواب بدم سین گفت از من بعدم دوتایی خنده. من که تو باغ نبودم بش زدم نگرانیم از تو بود رفعش کردی با یه خنده .میم زد سین از دست تو دوباره خنده من که نمیدونستم اصلا جریان چیه گفتم اونروزی که چند تا موضوعم رو به استاد گفتم شما گفتی بم؟ هرچند من واقعا نمیدونستم .همونروزی که استاد بهم گفت کنفرانسی بردار که درگیرش بوده باشیو بتونی در موردش حرف بزنی بدون استرس .با این که بعدش سین ازم پرسید چه موضوعهایی به استاد گفتی منم گفتم دیدم یجوری شد فکر کردم تو ذهنش یکی از اینا  بوده و البته چون سر خواب روشو اون وری کرد حدس زدم این بوده باشه اما ازش پرسیدم علت ناراحتیشو حرفی نزد حتی الفم اون روز گفت چرا به ریاکشن ادما این قدر واکنش نشون میدی دم افق هم بودیم .ولی واقعا من نمیدونستم فکر میکنه اون بم گفته منم ورش داشتم .بعدشم که راجع بهش حرفی نشد.تو گروه زدم من اصلا راجع به اینا حرف زده بودم قبلش؟ .سین گفت قبلش بهت گفته بودم یکی از موضوع هام خوابه با شکلک زبون گفتم سین کی گفته بودی ؟ میم گفت جنگ جهانی داره میشه وو خنده بعد نوشتم رفته بودیم پیتزا بخوریم من بت گفتم . اصلا وقتی بحثش شد ترم شروع نشده بود . سین زد مهم نیست بیخیال . ! اما این موضوع برا من روشن نشد تو خصوصی بش گفتم به من نگفته بودی خوابو میخوای وگرنه من شعور دارم که ورش ندارم. خدایی نمیدونستم میخوای من نمیدم تو وردار چون واقعا نگفته بودی بم. سین گفت تو مترو بهت گفتم ،موضوع کنفرانس منم یه چیزی از تو اونه از اوار خواب (همونی که منم خوندمش و با هم خریدیم کتابشو ) .کلا رفتم سمت یه چیز دیگه .البته بهترم شد. گفتم به خدا نگفتی مطمیینی من بودم ؟! چون واقعا نگفته بود شاید به یکی دیگه از بچه ها گفته فکر کرده من بودم بعد گفت مهم نیست مائده بیخیال من موضوعم یه چیز دیگست مهم نیست موضوعه دیگه. زدم :خب برا من مهمه چون حتما به میم اینام گفتی من از تو گرفتم اینو در حالی که من واقعا نمیدونستم..اوکی بیخیال .تازه اون موقع فهمیدم دلیلش چی بوده که میم اونجوری گفت تو گروه که من از کجا موضوع رو اوردم ! گفت بیخیال مائده بابا موضوع من یه چیز دیگس تو رو موضوعت کار کن گفتم مهم برداشتیه که بقیه دارن ! اره بابا ول کن بازم اگه خواستی زودتر بهم بگو .گفت برداشت بقیه مهم نیست ما هم مسئول برداشتشون نیستیم گفتم اگه حرفی از جانب ما زده بشه مسئولیم! .بعدم یه بیخیال گفتمو که بحث عوض بشه و کلا سمت چیز دیگه ای رفتیم .

ببین شاید یه خورده بچه گانه و احمقانه باشه این چیزا تو دوستی پیش میاد بین منو بیتام سر موضوع تهران پیش اومد اما من به خود بیتا گفتم هرچند که با هم بحث کردیم بعدم بیتا از لجش گازم گرفتو الان به عنوان یه خاطره خنده دار ازش یاد میکنیم اما همون موقع بهش گفتم نه این که اینجوری بفهمه وقتی تو باغ نبودو اصلا خبری نداشت از این که سو تفاهم شده بعدم به همه بگم جز خودش .میدونم این چیزا هست تو دوستی تو روابط خانوادگی تو کلاس دانشگاه سر کار اما کاش جای این که همه بفهمن به خود طرف بگیم ادم بعضی وقتا یه فکرایی میکنه که ممکنه ازشون مطمیینم باشه اما واقعا درست نباشه.خب از سین ناراحت نیستم دوست خوبیه شده منم یه جاهایی اشتباه کنم اما توقع داشتم به خودم بگه یا اگه چیزیم بوده واقعا دلخوری هم هست به خودم بگه اگه موقعیتش نیست همینجوری نگه با تیکه انداختن یا نه اگه به یکی از بچه ها میگه وساطت کنه طرف بگه بهم که من روشن کنم اینو.اگه از قصد کرده باشم عذر خواهی میکنم اگه نه بهش میگم اینجوری نبوده.اگه همون موقع میفهمیدم اصلا قبل این که سین موضوعشو عوض کنه عوض میکردم.من واقعا نمیدونستم.اصلا نمیدونم چرا دارم اینا رو مینویسم فقط یهو خیلی خیلی ناراحت شدم این که تمام طول این مدت همچین چیزی تو ذهنش بوده و فکر میکرده بهش و یا بقیه و من خیلی ریلکس مثل همیشه برخورد میکردم یه حس بدی دارم  از این قضیه و نمیدونم چجوری باید از چه زاویه ای بهش نگاه کنم .از این که شاید اگه این قضیه حتی با تیکه انداختن شروع نمیشد من هیچوقت نمیفهمیدم.هرچند که تو گروه روشن نشد و با یه بیخیال س همه چی تموم شد اما حداقل الان میدونم. الان میفهمم احتمالا قبلا هم شده اتفاقی افتاده باشه و بهم نگفته باشن و من باز بیخبر از همه جا.یادم باشه همیشه حواسم به این موضوع باشه که اگه چنین چیزی پیش اومد اولین نفر به خودش بگم.اصلا همین چیزاست که تلمبار میشه و یهو ریخته میشه بیرونو ممکنه طرف مقابل درک نکنه حتی تو اون موقعیت جریان چیه اما اون ادم به خودش حق بده.میدونی چی بیشتر ازارم میده ؟ این که احتمالا از من شناختی ندارند بعد این همه مدت و یه گاردی هست که فکر سمت مخالف میره سمت دید منفی .چرا که اگر داشتن یک درصد این فکر خطور نمیکرد به سرشون که من از قصد و و تعمدا این کارو کردم .فکر میکردم دیگه لازم نیست اون فاصله ی همیشگی که تو برخورد با ادما دارم و باهاشون داشتم رو دیگه داشته باشم .این که چقدرر راحت قضاوت میشم. حالم بد شد دوباره.هیشکیم خونه نیست.دیگه نمیتونم بنویسم چیزی یهو خیلی سردم شدو بهتره برم زیر پتو دراز بکشم حالم بهتر شه تا بیان خونه.شاید نباید سخت بگیرمو به این چیزا فکر کنم. میدونم هیچ کدوم از دوستام  قصد بدی ندارن با همشون اینقدر خاطره های خوب دارم که با این چیزا دلخوری زیادی پیش نمیاد .من از چیز دیگه ناراحت و درگیرم از خودم شاید از تصویری که پیششون ارائه دادم .این جور مواقع از  ارتباط با ادما بیشتر هراسون میشم.دیگه دستام جون نداره بدن درد گرفتم .خوب میشم نباید سخت گرفت و حساس شد. بهتره برم.

111 : کمال نایافتگی - رنج ...

چنانچه زندگی برای من معضلی است_که واقعا هست_ من هم میتوانم معضلی برای زنذگی محسوب شوم. مردم باید شیوه ای برای برخورد با من اختیار کنند و این گونه ،هم انها و هم من مورد قضاوت قرار میگیریم. نیازی به گفتن نیست که از افراد خاص صحبت نمیکنم. اکنون تنها اشخاصی که بودنِ با انها برایم اهمیت دارد،هنرمندان و کسانی هستند که رنج کشیده اند آنهایی که زیبایی را میشناسند و آنهایی که اندوه را میشناسند . هیچ کس دیگری جلبم نمیکند و هیچ توقعی نیز از زندگی ندارم . تمامی گفته هایم صرفا بیان اشتغال ذهنی خودم نسبت به زندگی در مفهوم کلی آن است ،و فکر میکنم شرمنده نبودن از بابت این محکومیت از نخستین مراحلی است که باید به آن برسم ؛ به خاطر کمال خودم و از آنجا که تا این اندازه کمال نایافته ام ...

 

اسکار وایلد
از اعماق ، مریم امینی ، نشر مرکز

 

نوشته بود کمال نایافتگی یاد یه قسمت کتاب قدرت اسطوره افتادم.

"نویسنده باید در مقابل حقیقت صادق باشد" و چنین رویکردی نوعی آدمکشی است، زیرا تنها راهی که میتوان یک انسان را حقیقتا توصیف کرد ، توصیف کمال نایافتگی های اوست. انسان کامل جالب توجه نیست. آنچه دوست داشتنی است کمال نایافتگی های زندگی است . و هنگامی که نویسنده  پیکانی از واژگان واقعی را پرتاب میکند ، آسیب میرساند اما این پیکان با عشق پرتاب میشود...

 

آیا کودکان به این دلیل دوست داشتنی نیستند که مرتب بر زمین می افتند ، و پیکر هایی کوچک و سرهایی بزرگ دارند؟ ایا والت دیسنی هنگامی که هفت کوتوله را میساخت همه ی اینها را نمیدانست؟... آیا به این دلیل دوست داشتنی نیستند که که تا این حد ناقص اند؟؟؟!!
رنج کشیدن ، رنج کشیدن نوعی کمال نایافتگیست...
و چنین است که یک جوان بر خویشتن و راهی که باید طی کند معرفت پیدا میکند .

 

جوزف کمبل
قدرت اسطوره ،عباس مخبر ، نشر مرکز

110 : از اعماق


خب من دارم از اعماقو میخونم راستش اولش جالب بود خوشحال شدم که نامه ست و چون همیشه ادم خودشو جای اون طرف مقابل میزاره اما شخصیت لرد آلفرد داگلاس اونقدر جذاب نیست که حتی یک لحظه بخوام خودمو جاش بزارم و مخاطب این نامه وکتاب باشم در نتیجه کتابو دارم به عنوان سوم شخص میخونم که هیچ نقشی نداره.خب راستش یه خورده عجیبه به یه جاهایی که رسید دیگه داشت حوصله ام سر میرفت تبدیل شده بود به وصیت نامه یه پدر به پسر که توبیخش میکرد نه یه عاشقو معشوق ! :\ احتمال زیاد وایلد از اون دنیا منو به باد فحش میگیره اگه یه خورده دیگه ادامه بدم .اما از یه جایی که دست از سر اون ادم مزخرفو کسل کننده ورداشت و به خودش چسبید جذاب شد من کلا این تیکه هاشو با علاقه میخونم که در مورد خودش میگه و تصمیماتشو تاثیراتی که روش گذاشته و غیره شایدد باید باقیه نظراتی که در موردش دارمو بزارم وقتی که تموم شد بگم الان تقریبا نصف رو خوندم فردا تموم میشه.

.


از اعماق / اسکار وایلد / مترجم : مریم امینی / نشر مرکز 


اندوه ظریف ترین مخلوقات است...




از اعماق اسکار وایلد


زخمهای جسم هم هیچِ در برابر زخمهای روح ، که درمان شدنشون عمر نوح رو میطلبه .اصلا پیدا کردن طریقه ای برای درمانش...




از اعماق اسکار وایلد

بخشیدن... کلمه عجیبیه.ادم کینه ای نیستم جز یه مورد که اونم سپردمش دست خدا فقط اینجوری تونستم از خودم بِکَنَمِش فقط اینجوری...



از اعماق اسکار وایلد


از اعماق اسکار وایلد



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه ادم کلا خودشو از همه ی احساسهاس ناخوشایندو فکرای ازار دهنده خلاص کنه.



از اعماق اسکار وایلد

کاش بشه...