روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

۸۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

11 : سنگی بر گوری

اینجوری شد که ما تن به قضا دادیم.اما من هرچه فکرش را میکنم نمیتوانم بفهمم.یعنی میتوانم.قضا و قدر و سرنوشت و همه ی اینهارا با همان توجیه علمی ، همه را میفهمم  اما تحملش ساده نیست.عین درسی که نفهمیده ای و ناچار ذهنی نشده است.

جلال آل احمد

10 : خواب

باید بخوابم.باید بخوابم که فراموش کنم. همیشه همینه ، خواب دورم میکنه. فردا روز دیگه ایه.روزیه که همه چیز تموم شده. روز جدید میاد که در لحظه باید بسازمش بدون فکر به چیزی که امروز گذشت ...

9 : شاید آزادی !

دیشب شب بدی بود بعد پستی که گذاشتم متوجه یه موضوعی شدم که خیلی خیلی خیلی ناراحت و بیش از حد معمول عصبانیم کرد هم از اعتماد بیجا، هم از سادگیو حماقت خودم.به هر حال اینا تجربه  میشه و میگذره مهم اینه درس بگیرم.

8 : چهارشنبه ی شلوغ

امروز انگار چند روز بود.اینقدر که در نظرم طولانی و پر کار میاد.

صبح حدودای ساعت شش از خواب بیدار شدم.خوابم نمیبرد دیگه. یه چرخی تو نت زدمو کتابو گرفتم دستم باورم نمیشه این قدرشو خوندم  تابستون 94 خریده بودمش اما اون موقع اینقدر سنگین بود اصلا حالیم نمیشد  نمیفهمیدمش اما الان راحت تر میخونمش و برام آسونتره .

آخرین باری که ساعتو نگاه کردم فکر کنم 8 بود دیگه یادم نمیاد کی خوابم برد. حدودای ده پاشدم ساجده زنگ زد.قرار بود بریم دانشگاه به خانم مختار زاده زنگ زده بود گفته بود قراره برم بیرون،ساجده گفت شنبه گفته بیایم شنبه نمیرسیدیدم خودم زنگ زدم شماره دانشجووییو اسم درسارو ازم پرسید واسم پر کرد گفت اگه اومدی نبودم میدم نگهبانی .حاضر شدم تا برم 12 بود نامه رو گرفتم امضا کردم رفتم سمت فلسطین بدم خانم عاشوری دادم بش گفت دوستت کو گفتم شنبه گفته میاد گفت کاش مال اونم گرفته بودی گفتم فکر کردم امضا باید بکنه. زنگ زدم ساجده بببینه خانم مختار زاده براش پر میکنه اون گفت اگه سریع میاد بگو بیاد رفتم پر کردم اوکی شد بردم فلسطین یه امضا کجو کوله هم براش زدم :)

تا اومدم خونه سه بود کلی راهو پیاده اومدم تو مترو هم رفت هم برگشتو کتاب خوندم یعنی عزمم جزمه ها تا اخر این ماه میخوام کلی بخونمو درست البته.

مروارید زنگ زد بم گفت خانم ترابی گفته بیا آتلیه اگه خونه ای. حال نداشتم اما نهارو خوردمو زدم بیرون دوباره. 4 اونجا بودم تا هفت بدم نشد روحیم عوض شد تا بیام خونه فکر کنم هفتو نیم هشت بود.فردا باید باز برم و جمعه هم و شنبه هم :( 

آها عصری از ذانشگاه داشتم بر میگشتم واسه خودم یه دفتر چه بنفش خوش رنگ خریدم چند وقتیه شدیدا احساس میکنم وجودش لازمه بعضی وقتا یه سوالایی ایده هایی فکرایی خلاصه هر چرتو پرتی حتی میاد تو ذهنم بعد که فکر  میکنم چی بود فراموش میکنم گرفتم که بنویسم یادم بمونشوون خیلی دوسش دارم بالا غیرتا :))))

دیروز آتیو اوتی باتریشون تموم شده بو یادم رفته بود باتری بیارم با  خودم به شدت رو نروم بودو استرس  داشتم نهارم نبرده بودم که مامان مرام گذاشت بیچاره برام اورد.خدا سایه پدر مادرارو کم نکنه از سرمون وجودشون دلگرمیه واقعا.

بیتا کتاب سنگی بر گوری رو دیروز که برده بودم آتلیه بخونم ازم گرفت بخونه میگفت تموم کردم کتابرو کلی گناه داشت و ناراحت بود حالا چی گناه داشت نمیدونم اما گفتم فردا بیاره بخونمش حتما.

امروزم به اخراش نزدیکه هرچند حالا حالاها فکر کنم بیدار بمونم.


7 : چرت و پرت

 تو لحظه تو ثانیه از آدما خوشم میادو گاهیم متنفر میشم!؛ 


یسری چیزا دروغ که حل میشه با تکنولوژی ،هیجی مثل اولش نیستو بر نمیگرده باید تحمل کرد؟! چجوری میشه ؟ادم سعی میکنه عادت کنه اما نمیشه یه جاهایی چنان مشخصه که دهن کجی میبینی فقط.


زندگیه من هیچوقت نرمال پیش نمیره هیچوقت . یعنی بخواد پیش بره هم من دیگه نمیتونم.

6 : ایده

امروز انگار خیلی طولانی بود یه روز پر از اتفاقو ماجرا که بخیر گذشت.


ایده ایده ایده ایده خیلی سخته میدونی همیشه جلو چشمته اما نمیبینیش ممکنه چیزای پیشو پا افتاده باشه.از موضوعه که به ایده میرسیم اینو استاد گفت هی با خودم تکرار میکنم. باید بهتر ببینم بیشتر توجه کنم.

5 : سحر

خانه


 منو میکشونه سمت خودش این هوا،این ساعت که انگار مدتهاست زمان متوقف شده  



4 : خوددرگیری

گاهی تو تشخیص درستو غلط گیج میشم.بعضی وقتام پشیمون از انجام کاری که دقیقا نمیدونم چیه.

از قرار گرفتن تو همچین موقعیت هایی متنفرم حتی از ضعف خودم

3 : انقلاب گردی !

امروز اول میخواستم برم کتابخونه اما تنبلی کردمو تا ساعت 9 خوابیدم. بعدشم که با ساجده قرار داشتم برم دانشگاه برای نامه گرفتن که دوتا درس عمومی موندم رو بتونم با هم ور دارم.حدودای 11 نیم اونجا بودم تا امتحان ساجده تموم بشه 12 اینا بود شایدم زود ترکسی که کارای گروه عکاسی رو انجام میده مراقب امتحان بود و سر جلسه.فکر کنم حدودا یه یک ساعتی منتظر بودیم از دونفر دیگم سوال کردیم جواب نگرفتیم بعد از مدت طولانی خانم مختار زاده اومد و البته اولش انگار عصبانی اما وقتی بش گفتیم برا انتخاب واحد نیومدیم اروم تر شد گفت امروزو فردا ساختمان اسکو نمیره در نتیجه نامه رو نمیتونه بهمون بده گفت احتمالا میفته چهارشنبه منتها باید قبل رفتن زنگ بزنیم.در نتیجه امروز کارمون بی نتیجه موند.

بعد دانشگاه میخواستم چند تا کتاب بخرم با ساجده رفتیم سمت انقلاب. اول رفتیم کتابفروشی افق دم دانشگاهمون خب اصلا ادم اون همه کتابو که میبینه یه شوقی تمام وجودشو میگیره.یکی از ایرادای افق نداشتن سرچ کتابه یه خورده سخت میشه پیدا کرد کتابارو ولی خب بهشون بگیم خودشون کمک میکنن.تو افق کتابو پیدا نکردیم رفتیم بالا تر یه پاساژ هست تهش یه اقای مسنی کتابای هنری داره از حرفاش که کاملا مشخصه مطالعه داره و اطلاعاتش بالاست در مورد کنکور ارشدو کتابایی که در زمینش هست باهامون صحبت کرد ساجده کتابی که میخواستو خرید اما کتابایی که من میخواستمو نداشت.

رفتیم سمت کتاب فروشی یا انتشارات مولی، مولی معمولا اکثر کتابارو داره شده قبلا هم ازش کتاب خریده باشم.البته این دفعه دوتا از کتابارو نداشت اما کتاب سنگی بر گوری جلال آل احمد که منو ساجده جفتمون میخواستیمش چون استاد تعریف کرده بودو ماهم علاقه داشتیم که بخونیمش خریدیم.

اون یکی کتاب که خریدم از آ به خ از جان برجر ترجمهٔ ندا احمدی، انتشارات حرفه نویسنده بود.

دلم میخواست کتاب باغ واقعی ، نوشتهٔ الن سیسکو ، ترجمهٔ مریم مصباحی نشر حرفه نویسنده  رو هم بخرم اما مولی نداشت با ساجده رفتیم فرهنگستان سروش اگه اشتباه نکنم اونجا با هم دیگه کتاب باغ واقعی رو خریدیدم البته من برا ساجدم گرفتم هرچند که قیمتی نداشت اما کتاب همیشه جزو بهترین یادگاریاست به نظرکتاب جذابیم میاد.بعدشم رفتیم جای  همیشگی برای نهارو کلی حرف زدیمو من یه یادگاریه بلندو بالا براش تو کتاب نوشتم اخه یکی نیست این چیه نوشتی یه صفحه پر اما خب حرفام زیاد بود اخرم یادم رفت تاریخ بزنم تهش تو مترو که بودم یادم افتاد.

بعد از این که گوشیم شکست خب اولش خیلی سخت بود انگار افراط زیادی داشتم تو کارکردن باهاش اینترنت عمرمونو میگیره و نمیفهمیم چه پوچ میگذره اگه اعتدال باشه خوبه اما ظاهرا من نداشتم .الان که گوشی ندارم از زمانم بیشتر استفاده میکنم.استفاده درست کتاب میخونم بیرون میرم حتی وقتایی که سر کارم با این که کار خیلی جذاب برام نیست و یه جورایی من هم عکاسی رو در مقام حرفه  هنر رسانه و... دوست ندارم اما محیط خوب و سالم و صمیمیش باعث میشه کار کردن جذاب و راحتتر برام بشه تصمیم گرفتم بین کارم کتابمو همرام بیارم من خیلی عقبم خیلی این که هی مینویسم کتاب به خاطر این نی بگم من کتاب میخونم .دیدم به طرف نشر خوب معرفی کردم اومده میگه میخوای بگی کتاب خونی؟! ولی اصلا اینجوری نیست من یه مدت اصلا کتابای خوب نخوندم بلد نبوودم همینم خیلی باعث ضعفم شد حالا که فهمدم باید بخونم باید یاد بگیرم خیلی چیزا هست که نمیدونم و بلدم نیستم خیلی هست .

میگن که اگه میخوای یه کاریو انجام بدی هدف گزاری باید کرد مثلا طی این مدت من اینکارو میکنم و خودمو موظف بدونم که انجامش بدم.حالا یه عالمه کتاب دارم که یا باید برای اولین بار بخونمشون یا این که برای دومین بار درست بخونمشون. تو فکرم یه زمان بزارم که مثلا در عرض دو ماه تمومشون کنم همیشه توی زمان بندیو برنامه ریزی زمانی به مشکل میخورم امیدوارم این دفعه عملیش کنم.

امروز اون آقای مسن کتابفروشی وقتی فهمید میخوایم کنکور کارشناسی ارشد عکاسی بدیم ،(البته من برای امسال ثبت نام نکردم ولی دوستم امسالم میخواد شرکت کنه) گفت برای عکاسی باید رتبمون زیر بیست باشه برای این کار زبانمون باید قوی باشه وو کتابای فنی نطری عکاسیو بخوونیم. یا این که عکاسی شرکت نکنیم.که خب من ترجیح میدم درس دیگه نخونم اگه عکاسی قراره نرم .بعدم این که خب تصمیم جدیه اما نمیدونم برا زبان چیکار کنم هیچوقت یاد نگرفتم چجوری زبان میخونن :( باید یه فکری به حالش کنم وگرنه همه چی خراب میشه.


2 : پلاسکو

آتش سوزیه پلاسکو وحشتناکه واقعا وحشتناکو دردناک هنوز خاموش نشده نمیدونم پی بایدد بگم راجع بش واقعا نمیدونم. :(((((