روز نو شتـــــــــــــــ

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

دور از همه چیز، یه پناهگاه امن ...

‎میخوام بنویسم از همه چیز.از کارهایی که انجام میدم ،هدفهام ،روز مرگیام ،کتاب هایی که میخونم، از عقایدم ، از فیلمها،از اتفاقای روزانم ،از هرچی که تو ذهنم میاد، حتی عکسهام .میخوام تمرین کنم و نترسم از بیان کردن .از قضاوتها و تفکراتی که ممکنه در موردم بشه.میخوام بنویسم از راهی که پیش رومه از امروزم ،که هم بدونم کجا میخوام برم و هم یه جایی ثبت بشه برای وقتهایی که ممکنه از یادم بره. همیشه با اسم ناشناس بودم.درسته یه چیزاییو نمیتونم بنویسم اما تصمیم گرفتم واقعی باشم.

‎خیلی چیزا تغییر میکنه .خیلی چیزا تو عمل باید نشون داده بشه اگه نشد گفتنشم هیچ فائده ای نداره و کاری که انجام ندادی رو جبران نمیکنه...
‎احساس میکنم نوشتنش اشتباست.نوشتن این که همه چی از کجا شروع شد.واسه همین تغییر دادم. تا شرمنده نشم.اگه دوباره نفهمم که کارم اشتباست.
.
‎ما مست از سخنانی هستیم که هنوز به فریاد در نیاورده‌ایم
‎مست از بوسه‌هایی هستیم که هنوز نگرفته‌ایم
‎از روزهایی که هنوز نیامده‌اند
‎از آزادی که در طلبش بودیم
‎از آزادی که ذره‌ذره به دست می‌آوریم

‎پرچم را بالابگیر تا بر صورت بادها سیلی‌بزند
‎حتی لاک‌پشت‌ها هم هنگامی که بدانند به کجا می‌روند زودتر از خرگوش‌ها به مقصد می‌رسند"

‎یانیس ریتسوس

آخرین مطالب

99 : خیلی طولانیه میدونم

 واقعا اصراری به خوندنتون ندارم راحت باشن :) اینا صرفا دل نوشته و خاطره نگاریه و ثبت ،که دوست دارم تو وبم باشه اگه فکر میکنین خارج از حوصله تونه عذر میخوام اما اینجا وب شخصیه و من فعلا اینجوری مینویسم.



سه روز گذشت میبینی مادر؟
مادر ، مادر ...
از صبح درگیرم چی باید صدات کنم.چی چی میتونه عمق حسی که بهت دارم رو مشخص کنه؟ عمق جایگاهتو.که تو به اندازه مامان برام عزیزیو در حقم لطف کردی.همه باور دارن مُردی.یعنی میدونی بعضیاشون.فقط بعضیاشون یجورین.میان گریه میکنن میرن. برا این که غذا تموم نشه زودتر پا میشن.بعضیاشون نه خیلیاشون میشنون اما عملی تو رفتارشون نیست.این منو اذیت میکنه.حتما برای تو آزار دهنده ترم هست. میدونی من عمق ظلمی که بهت شده رو درک میکنم باورت دارم.اما مرده حسابت نمیکنم.تو زنده ای. زنده ی زنده.

متن یه بخشیش حذف شد چون به نظرم برداشت اشتباهی ازش میشد.یعنی شد :)


این که نماز میخونن و با توهم این که نماز میخونن هر  غلطی میکنن.وقتی اینارو میبینم از نماز بدم میاد میدونم ربطی نداره نباید اینجوری باشه اما به خودم میگم این که نخونی و اگه آخِرَتیم باشه عذابشو ببینی شرف داره به اینکه عجب بگیرتت به این که دل خوش کنی به این که همش حواست باشه  ظلم نکنی شاید در نظر بعضیا احمقانه باشه اما من درگیرم با این چیزا هم.مگه میشه کسی لذت واقعیشو (نماز) تجربه کنه و دیگه نخواد تکرارش کنه. از این موضوع بگذریم من سعیمو میکنم ور دارم این تفکرو سعی میکنم ... یا این که یه گوش دره یه گوش دروازه انگار نه انگار چی شنیدن. یه دفعه یه زنه میگفت فلانیو واسه پسرم در نظر گرفتم بعد اون یکی زنه گفت نه اون خوب نیست خونشون کوچیکه! میخوام عمق فلاکت یسری ادمارو نشون بدم.البته نه این که این دید برداشت بشه  که فقط تو ادمای مذهبی این چیزا پیدا میشه همه جا هست همه جا تو کلاس دانشگاهم هست استاد حرف میزنه طرف انگار نه انگار.تو خیلی جاها تو هر قشری هر مکانی.مهم نیست مهم اینه حواسم باشه من اینجوری نشم.ادم باید بدونه که باید یاد بگیره و عمل کنه. البته تو این ادما ادمای خوبم هستن.خیلی خوب  مثل خانم ل.م چقدر دوست دارم ان زن رو چقدر با محبته و مهربون امکان نداره حرفی بزنه عمل خودشو نبینی .اراجیف نمیگه. بدون منبع درست از رو هوا حرف نمیزنه حتی یسری کتابارو که خیلیم معروفه به خاطر نداشتن سندیت موضوع رد میکنه.خلاصه این که یه ادمه اما من خوبیو خیلی خوب میبینم توش و دوسش دارم.یا خانم دکتر م .یعنی این ادما واقعا موندم با این همه سوادش چجوری برخورد میکنه با ما .رئیس یه ساختمون مهندسی مهم کشور نمیخوام نام ببرم و بگم چیکارست.البته ما اولش نمیدونستیم هیم من راجع بهش کنجکاو بودم.آخه خیلی تو حرف زدنش مشخصه این ادم یه ادم الکی نیست.هر حرفی نمیزنه کلماتی که به کار میبره حرفاش همه چی اصلا داد میزنه هی به مامان میگفتم خب ازش بپرس میگفت نه شاید دوست نداره بزار میخواد بیاد اینجا راحت بیاد و راحت باشه خودش دوست داشته باشه میگه .خلاصه این که هیچی نشد تا خودش تو لا به لای حرفاش گفت من هنوز تو کفشم ادم نا خود اگاه جلوش یه خورده سنگین تره و پخته تر ولی خب من باهاشون راحت شدم خیلی مهربونن .راستی گفتم راحت تر شدم.با همه اصلا انگار این معلومه راحت تر ارتباط برقرار میکنم نمیدونم جریان چیه چه اتفاقی افتاده چی عوض شده الان که فکر میکنم میبینم امروز واقعا گل کاشتم تو حرف زدن تو مدیریت تو برخورد کردن با ادما برا خودمم عجیبه  چی شد اینجوری شد نمیدونم اما خوشحالم.کلا حالم خوبه.امروز ناهار خاله ها دختر خاله ها دختر خاله های بابام وووو اوووم یادم نی خونمون موندن تا عصری با بچه هاشون منم دیدم موقعیت بعد نهار مناسبه گفتم حالا که هستن ازشون عکاسی کنم.اصلا نمیدونم چی شد تیری در تاریکی فرستادم و خب عکاسی کردم چقدرم خوش گذشتو عکسا خوب شد اصلا نفهمیدم چقدر انداختم و از چند نفر شد .کلا روز خوبی بود 668 تا عکس گرفتم باورت میشه از 14 نفر اما همشون هوامو داشتنو اجازه دادن عکاسی کنم. خب اب و باد و اتشو مثل قبل انداختمو خاکم اونایی که فکر کرده بودمو انجام دادم فکر میکنم نسبت به هفته های پیش خوب شده با این حال یکیشو شک دارم.میگم تاکید میکنم پرترم خوب نیست یعنی کلا نمیخواستم جنبه زیبایی داشته باشه یه خورده استرس دارم مسخرم نکنن ولی خب اون تو ذهنم بود ولی میبرم باید ببرم نباید نگران باشم.البته دقیقا همونی که سخت تره برام تایید میشه و خب خودم فکر میکنم بهترم شدن.چه اعتماد بنفسی دارم از الان تاییدشونم کردم :))) اخ گفتم یکشنبه مهم نیست در مورد عکسام چی بشه یکشنبه قطع یقین روز خوبیه. خیلی خوبی. باید بشینم عکس تکراریا که چند تا شات پشت هم گرفتم و با نورسنجی های پَِِِرتو پاک کنم و تارارو خیلی زیاد شده البته وسطشون بازم گرفتم باید برسونمش به 300 خیلی الان تعدادش زیاده البته اگه مجبور باشم باید چاپ کنم خب پولشم زیاد میشه :( ولی خب دوست دارم نتیجه بگیرم فکر میکنم پروژه اول رو از پسش بر اومدم خوب تا حدودی از خودم راضیم یه چیزایی در مورد عکاسی برام مشخص شد.این خوشحالم میکنه امیدوارم بتونم تو پروژه های بعدی هم ازشون استفاده کنم. این که بگم حالم خوبه قابل وصف نیست از ساعت 10:20 دارم مینویسم الانم ساعت یک ربع به یکه نمیخوام برگردم عقبو بخونم چون مطمینم بخونم یه چیزاییو پاک میکنم .باساجده فردا میخوام برم عکاسی البته من زیاد قصد عکس گرفتن ندارم اما  خوش میگذره دلم میخواد بزنم بیرون از خونه به بهونه عکاسی بال بال میزنم براش.  امشب فکرم سمت پروژه بعدی رفت یه خورده شک دارم اما میدونم اخرم همون عکسو انتخاب میکنم اصلا میگم عکس ،میاد تو ذهنم نمیدونم چرا .این مدت عکس زیاد دیدم ولی خب ادم باید با عکس ارتباط برقرار کنه که بتونه ایده بگیره نمیخوام کارم سرهم کردن باشه میدونم که سخته انجام دادنش اما دلم میخواد میفهمی دوسش دارم و دلم میخواد از این عکس ایده بگیرم یعنی گرفتم  فقط مطمیین نیستم درست باشه و انجامشم راحت نیست فکر کنم. با بیتا کلی تو تلگرام حرف زدیم وای خندیدیم کلی روحیمون شاد شد اینقدر نصف شبی بی صدا خندیدم حس میکنم فکم درد گرفته یکی میدیدتم تو این حالت فکر میکرد دیوونم بیصدا ولی از ته دل.قبل این گشنم بود مامانم خوابش نمیبرد بش میگم گشنمه میگه منم بعد میگه ته دیگ داریم قایم کردم یه ذره رفت اورد وای اینقدر چسبید برا بابا کنار گذاشته بود که نصیب خودمون شد .اصلا گفتم ته دیگ دلم خواست.
بابا امشب میخواست بره بیمارستان دوباره تست خواب بده اوکی نشد برنامش تو این فاصله که نبود خیلی خیلی حس خونه بد بودو جای خالیش دهن کجی میکرد.نبودنش حتی برای یه شب خیلی دلهره اور بودو حزن الود.هم مامان هم بابا .نمیدونم چجوری میتونم بگم خونمو جدا کنمو از این خزعبلات درسته دلم میخواد مستقل بشم اما اینجوری فکر نکنم از پسش بر بیام. از کجا به کجا رسیدم مخاطبام قاطی شدن البته نباید توقع زیادی داشت وقتی سه ساعت کشش میدیو هی ولش میکنی.اصلا طولانی نوشتن من دلیلش همینه که هی میشینم سرش هی ولش میکنم واسه همین نمیفهمم چی نوشتم.خیلی خوابم گرفته تازه یادم اومد چقدر خستم.هنوز تختو وصل نکردم و اتاق دوست داشتیم به  اون حالت قبل بر نگشته و همچنان با اینجا غریبی میکنم.من جام که عوض میشه خوب میخوابم .اینو همیشه میدونستم بر عکس همه که معکوس این موضوع مصداقشونه .اما الان فهمیدم محیط همون باشه دکورم تغییر اساسی کنه باز خوب میخوابم. خب جمعه ی جدید تو راهه و این هفته هم گذشت.

98 : آدمها در گذر زمان


ماسیمو بونتمپلی


در برابر آینه

در روزی 

درخشان از تابش خورشید

لبریز از رویا و آرزو 

مملو از نسیمکی که از پنجره می آمد،

مست رایحه گلهای باغ 

در فضایی آرام 

احساس خوشبختی می کردم 

خوشبخت بخاطر افسون طبیعت.

پر می گشایم 

در برابر آینه،

گیسوانم را می آرایم 

و چهره ام را.

به آرامی آواز می خوانم

خورشید آتشگون 

اندک اندک غروب می کند

شب به پایان می رسد.

سکوت فاصله ها را شکسته بود

در مقابل آینه خودی تازه یافتم!

اما افسوس،

آواز من فضا را نمی شکافت

روحم ناگهان غمگین شده بود!

حتی بلبل نیز 

از آواز دست کشیده بود.


ماسیمو بونتمپلی

97 : نمیدونم

امروز روز خوبی بود دیشب نفهمیدنم چجوری خوابم برد فقط یه لحظه احساس کردم دیگه نمیتونم چشمامو باز نگه دارم و بعدش  دیگه تو خاطرم نیست.مثل مردن بود.چشماتو ببندی و دیگه چیزی نفهمی.صبح بزور پاشدم مامان کمک مییخواست حمام  باید میرفتمو حاضر میشدم.خانواده رو دیدیمو روحیه مون شاد شد ناهار خوبیم بود.خاله موند خونمون سپهرو سینام اومدن کلی منو دق دادن تا تونستم چارتا عکس ازشون بگیرم یعنی واقعا کشتنم دلم میخواست بزنمشون اما خیلی خوش گذشتو کلی تو سرو کله هم زدیم.کلیم خوردیم :)))) بعدش حولو حوشای ساعت 8 رفتم شلوار بخرم از خرید بدم میاد نه این که بدم بیادا حوصله ندارم اینقدر نرفته بودم که واقعا مجبور شدم شلوارم پاره شد. همه شلوارا هم از اینا که میپوشی پات لنگه مرغ میشه بود و من چقدر متنفرم از اینا هرچند یه خورده همچنان چسبونه اما خب عین اون اولی که پوشیدم نیست.بعدم اومدیم خونه.

گوشم درد گرفته یهو گوش راستم تیر میکشه. نمیدونم چیکارش کنم.همینجوری معلوم نی چمه یهو خسته میشم کلداکسم بخورم با این که یه مدت مجبور بودم هرشب بخورم اما هنوز اونجوری عادت نکردم بهش اگه این درد اینجوری پیش بره احتمالا بخورم.

 اینو دیدین ؟: اینجا سرگذشت تلخ  اکبر خان نوروزی به روایت استاد حسن کسایی ...

البته اینو استاد برای چیز دیگه ای بهمون گفت که گوش بدیمش اما خب خیلی ناراحت کننده بود و من خیلی خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. فکر کن شب بخوابی صبح بیدار بشی ببینی هیچی نمیشنوی... اگه من باشم میمیرم.شاید جسمن نه اما روحم چرا.خیلی سخته و دردناک شاید تو اتفاقی که سر قضیه اول افتاد خودش مقصر بوده اما تو این فکر نمیکنم.

نمیدونم دارم به این میرسم که ترس از افتادن یه اتفاق وحشتناک تر و کشنده تر از خود اونه.... به نظرت میشه زد به بیخیالی؟


واااای بزار اینو تعریف کنم رفتم شلوارمو بدم کوتاه کنن خیلی بلند بود بعد یه دختره اونجا بود. مرده گفت بشینم واسم حاضرش میکنه منم نشستم با مامانم. یعنی واقعا عجیب بود این ادم برام. هیچ جوره نمیتونستم دخترو درک کنم یه ارایش کرده بود مژه هاش که من احساس میکردم به خاطر حجمشون و البته وزنش به چشماش فشار میاره و بزور باز نگهشون داشته. یه پیر مرده داشت کارشو راه مینداخت چند تا خیاط بودن.دختره چنان ادا اطواری میومد بعد به مرده میگه اقا سید چند تا زن داری ؟ همه گوششون سمت دختره بود اما جالب هیچ کدوم از مردا اصلا بهش نگاه نمیکردن اینو خیلی دقیق دقت کردم ببینم واکنش بقیه به این ادم چیه ؟حتی وقتی ازشون سوال میپرسید به هر بهونه ای . پیر مرده گفت من 80 سالمه تو یکیش موندم.دختره دوباره گفت یعنی زن نمیخوای ؟ پیر مرده گفت نه  بحثو عوض کرد سمت لباسش دوباره دختره یچی دیگه گفت وای یعنی رو مخم بودا اصلا نمیتونستم تحملش کنم اینقدر ادم بی همه چیز وای اصلا تو کلمات نمیگنجه اصلا نمیتونم بیان کنم که چقدر مزخرف بود چقدر چندش و حال بهم زن وااااای اصلا دوست ندارم بفهمم تو مغزشون چه خبره .  اصلا اه حالشون بهم نمیخوره از خودشون؟اصلا چجوری میتونن اینجوری باشن ؟-____- نمیخوام فکر کنم بش.


امروز میخندیدم مامان گیرش افتاد رو این که بلند نخندم خب معمولا نمیخندم اما بعضی وقتا از دست ادم در میره دیگه وسطش.خب من یه ایرادی که دارم یعنی ایراد نه ها کلا حنجرم قویه یعنی بیشتر از این که بخوام تلاش کنم بلند حرف بزنم باید تلاش کنم ولوم رو بیارم پایین یعنی معمولا سعی میکنم یادم بمونه . خب تو خنده هم ادم از دستش میره . حالا هی مامان اینو میگه رو اعصابم میره اصلا میخوام راحت بخندم.اخه گیرش سر ولوم خندیدن نبود که میگفت چرا اینجوری میخندی خوب  نیستو از این حرفا و خب من نمیفهمم خوب نبودنش تو چیشه ؟؟ چرا نباید راحت بخندم همین چیزا ادمو معذب میکنه همش دیگه :(

96 : نذر کرده ام ..



نذر کرده ام

یک روزی که خوشحال تر بودم

بیایم و بنویسم که

زندگی را باید با لذت خورد

که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید

و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.


یک روزی که خوشحال تر بودم،

می آیم و می نویسم که

این نیز بگذرد

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و

آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است


یک روزی که خوشحال تر بودم

یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر


یک روزی که خوشحال تر بودم

نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا

که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است

بخوانمشان

و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد

و

هیچ آسیاب آرامی بی طوفان...



مهدی اخوان ثالث

95 : پنجمین یکشنبه ی ترم آخر

الان حدودای ساعت سه نیم بعد از ظهره.میخوام یکشنبه رو تعریف کنم دلم نمیخواد یادم بره.اولین نفر  عکسامو چیدم بچه ها دیدن ،استاد هم. خب استاد انتخاب کردن از اون سه تام رو گفتن خاکم در نیومده هنوز .دیروز که به عکسا نگاه میکردم دیدم حق دارن  الان دو سه هفته ست هی خاکو پیگیر اصرار دارم اون بشه.دیشب دوباره نصف شب انگار وحی میشه بهم اینقدر بش فکر کردم دوتا چیز اومد تو ذهنم یه خورده میترسم از انجام دادنشون انگار شجاعت میخواد نمیدونم بتونم یا نه اما انجامش میدم.سعیم رو میکنم.بچه ها هرکدومشون عکساشونو نشون دادن و استاد حرف زد بعدشم با بچه ها رفتیم نهار . هیچ ایده ای ندارم در موردش .چرب بود -__- بیا حرف نزنیم ازش. اون روز دانشگاه تهران استاد  نشست داشت .با بچه ها برگشتیم سمت دانشگاه.مروارید گفته بود میاد گفتم بچه ها برن من صبر میکنم مروارید بیاد.یه خورده صبر کردم دیدم نیومد گفتم شاید اسکو نیست زنگ زدم دوباره گفت دارم میام  اومد بیرون با چند تا از بچه ها بود رفت اون سمتی ،بش گفتم زودتر میرم با دوستاش که هست بیاد چون من اینورم اون اونوری رفت دیگه تا بیامو پیدا کنم یعنی میدوییدم یه خورده دیر رسیدم :( ولی رسیدم.خیلی خوب بود واقعا میگم. البته حرف به انجا ختم نمیشه اما فرصت طولانی میخواد نوشتنش این که چه روزی بود و چی گفتن چی شنیدیم .تمام طول جلسه رو وایساده بودم جالبه اصلا وقتی  اونجا بودم زمانو نفهمیدم چجوری گذشت و خیلی هم متوجه خستگی نشدم.بعدش با بچه ها رفتیم نمایشگاهشونو دیدیم.خب فکر کنم هممون توقع بیشتر داشتیم چون عکسا واقعا انگار خیلی جا داشت یعنی یه خورده شک دارم که بنویسم یا نه اینم.خود سانسوری اونم وقتی نمییدونی چرا واقعا ادمو عصبی میکنه اصلا مگه اهمیتی داره خب بد بود دیگه والا اونم از دانشجوهای ارشد. الان یه حس سبکی خاصی دارم هرچند که چیز خاصی نگفتم :)))) الان که دارم تعداد خط ها رو میبینمو دوباره برگشتم خوندم میبینم چقدر خلاصه نوشتم واقعا نمیدونم چرا.توقع داشتم بیشتر بشه.بعد نمایشگاه با بچه ها و چند تا از از شاگردای قدیم استاد حرف میزدیم البته من بیشتر شنونده بودم اما خب خوب بود بعدم تا مترو اومدیمو با ساجده مهسا هانیه رفتیم گالری شماره شش حراج عکس بود.وااای یعنی افتضاح بود افتضاح -__- افتضاح یعنی   نمیدونم چجوری باید بگما خب عکسا این قیمتا بعد اصلا به یسری عکسا نمیخورد ولی واقعا یسریاشو نمیفهمیدم مثلا طرف سلف پرتره گرفته بود سایش رو دیوار افتاده بود بعد جای سرش لوله بخاری بود اخه واقعا کی میخره الان مثلا این عکس پر محتواست؟! از این قبیل زیاد داشت یا عکسایی که صرفن ثبت یه منظره بودن .میدونی هیچوقت نفهمیدم فروش عکسو داستانشو. و قیمتهارو -__- نمیدونم واسه خودم پیش بیاد اینکارو میکنم یا نه.ولی دوست ندارم اگه مجبور نباشم انجامش بدم .قیمت گذاشتن روی کارایی که برات مهمن بر عکس چیزی که شاید خیلیا فکر کنن که ارزشش کارو میبره بالا ، انگار فقط یه محدوده براش تعیین میکنه انگار ارجو قربش کم میشه نمیدونم اصلا دارم درست مینویسم یا نه اما این عکسی که من گرفتم ارزش معنویش بیشتره همینش برش میگردونه به من وقتیی میفروشیش انگار مال تو نیست دیگه انگار جدا میشه ازت ،ازت میکننش. انگار کسی دیگه هم توش سهیم میشه من یه همچین حسی دارم دلم نمیخواد شریک بشم اینو ترجیح میدم مجانی به یکی بدم اما این حسو نداشته باشم.شایدم همه اینا چرت باشه شاید باید مثل بقیه عمل کرد کیلویی بیای بزاری تو حراجی -____- چرا بقیه همچین حسی ندارن به کاراشون؟ شاید منم تا سه سال پیش همین بودم و شاید اینو حُسن میدیدم اما الان انگار اینا از وجودمن به خصوص این آخریا که جدیم روشون حالا تک عکسا شاید نباشه و صرفا ثبت باشه اما مجموعه ها انگار یه بخشی از خودمو توش میزارم فقط یه نشونه یه علامت نامحسوس که خودم میدونم فقط ، کسی نمیدونه یا نمیفهمه شاید هیچوقت .شایدم اون ادم باید منو بشناسه و باهوشم باشه  که بتونه بفهمه .حالا نه این  که خیلیم چیز خاصی باشه نه اصلا . نمیدونم شاید دارم چرت میگم.فکرم درگیره خیلی درگیره  هی میره و بر میگرده گره شل میشه و کور میشه دنبال راه هم.باید راهو پیدا کنم.یعنی میشه؟یعنی میتونم؟ نمیدونم.دلم میخواد که بشه .دوربین جزئی از من بشه و همه چیز فقط ثبت نباشه به من برگرده و من به اون.شایدم خیالات خامه و یه مشت حرف و آرزوی بیخود...
وااای دیشب خواب استادو دیدم.حالا هرکی بشنوه این جمله تکراریو میگه که چقدر بش فکر کردی ولی خب به حرفاش فکر میکردم اصلا مگه میشه ادم فکر نکنه.اصلا موندم بقیه چجوری نمیخوان بفهمن چجوری میتونن سر کلاسش نشسته باشنو برن جای دیگه .نمیدونم.خوابم یادم نمیاد اما خواب بدی نبود انگار یه نمایشگاه بود حالا نمیدونم برای خود استاد بود یا بقیه بچه ها اصلا چیزی یادم نمیاد تنها چیزی که خیلی دقیق یادمه اینه که تو خواب فکر میکردم قبلا این اتفاقو دیدم .نمیدونم چی بود چقدر بده با جزئیات یادم نمیمونه. نه؟

94 : پنجمین دوشنبه ی ترم آخر

گرفتم خوابیدم تا ساعت 10 نیم بعدش به زور مامان بیدارم کرد به بهانه ی غدا که بلند بشم بعدم خوشخوابو بررددیم اونور الان اتاق خالیه خالیه تقریبا واقعا رو اعصابمه.اخه من نه این که کثیف باشما فقط یه خورده نظم بیش از حدو نمیتونم تحمل کنم .البته خالیه خالی نی ولی به خلوتی عادت ندارم احساس میکنم اینجا مال من نیست دیگه انگار حس تعلقی ندارم.مامان اون شب تصمیم گرفت که جمع نکنه اما قانعش کردم اینکارو بکنه چون مطمیینم اگه نکنه پشیمون میشه که نکرد بعد هی میگه جدا از اون نمیدونم چه سادیسمیه دوست ندارم رو تختم بشینن غریبه ها یعنی نمیدونم حس خوبی ندارم که فکر میکنم همچین چیزی خوب نیستت.شایدم رو تختم تعصب دارم.تو فکرش بودم براش اسم انتخاب کنم.عجییب نیست چند وقت پیش فکر میکردم چرا اسم من مائدهست اصلا چرا باید اسم داشت.انگار همین اسم جزو هویت ادم میشه جزو شخصیت نمیدونم.بچه که بودم بهم میگفتن مانیا.نمیدونم چرا مثلا مخففش دختر خاله ها مها چون مها اسمش مها بود البته مداوم به این اسم صداش نمیکردن اما مها ، مهارو ترجیح میداد.ولی من به مامانم تو همون عالم بچه گی گفتم چرا منو مانیا صدا میزنن من مائده رو بیشتر دوست دارم اسم من مائدست. انگار بعضی وقتا اون موقع ها حتی  حس مالکیت به این اسم داشتم.اما الان کمتره نمیدونم البته قطعا نمیتونم عوضش کنم انگار اسم از من جدا نیست و من پذیرفتتش!حالا هرچی به خودم بگم چرا باید اسمم این باشه به قول استاد چرا کسی صدامون میزنه برمیگردیم پرا باید اسممون اینجوری باشه.

این هفته اول دوشنبه رو میگم.امروز صبح ساعت 7 نیم کلاس داشتم تا حالا سرش نرفته بودم ساعت شش بیدار شدم.هفته ی پیش دیر رسیدم گفتم ساعت 9 رو برم بعد دیدم استاده فقط 7 نیم کلاسشو داره و ساعت بعد تغییر میکنه استاد با این که اسمش همین بود تو سایت خلاصه تا برم ساعت 8 ربع شده بود اصلا دلم نمیخواد دیر برسم سر کلاس اما نمیدونم این کلاس چرا اینجوری میشه هر هفته این درس البته امروز بالاخره رفتم سرش ودر زدم گفتم میتونم بیام تو استاد گفت اره خوش اومدین خانم بفرمایید نمیدونم قیافم چجوری بود گفت راحت باشن اشکالی نداره دیر رسیدین یه همچین چیزی جمله دقیقشو یادم نیست همچین تحویلم گرفت منم که بی جنبه کلا عادت به جلو چشم بودن ندارم یعنی دوستم ندارمم خیلی جلو چشم باشم 60 جفت چشم روم برگرده.البته کلا مدل استاده همینجوریه در  عین این که خیلی به نظر با سواد میادو کنترل کلاس رو داره ولی یه صمیمیتیم انگار سعی میکنه ایجاد کنه که جو کلاس کسل کننده و خشک نباشه ولی اینجوریم نبود هی  بگو بخندو سبکو این داستانا باشه حالا خیلی مهم نی این چیزا خدارو شکر استاد خوبی بود. موضوع کنفرانس داشت میداد به هرکس خودش موضوع هارو میداد به من که رسید گفت چون مثل خودم عینکی و قیافتم شبیه فیلسوفاست موضوع تحقیقتو فلسفه و منطق در اسلام میدم.هیچی دیگه فیلسووف نبودم که اینم شدم.هفته پیشم تربیت بدنیه میگفت صورتت بیبی فیسه -___-  یعنی تو عمرا هیچکس خدایی هیشکی اینو دیگه نگفته بود به خصوص راهنمایی که بودم فکر میکردن سنم بیشتر از قیافمه خب شکر خدا یهویی به سمت بیبی فیس بودن رفتم.
وااااای گفتمم تربیت بدنی فردا حوصله شو ندارم اما تنبلی نباید کنم.
امروز امروز کارگاه خوب بود اصلا مگه میشه بد باشه فکرم درگیر بود که البته بالاخره تونستم خودمو قانع کنم در موردش.ولی یه موضوع دیگه بود که انگار کلا هیچچ راهی نداره.نمیدونم چرا یهو خسته شدم واقعا دستام جون نداشتن. ولی عجب انگار اروم بودم یعنی اخر کلاس که کنفرانس یکی از بچه ها بود درمورد دایان اربوس من یه سوال پرسیدم اصلا کار ندارم چرت بود یا نه ها مهم اینه یسری چزا برا خودم حل شد البته یه چیزاییم نه و یه چیزای اضافه شد فقط این که باعث تعجب خودم بود چطوری اینقدر اروم حرف زدم هیچ استرسی نداشتم میفهمی چی میگم؟ نمیدونم این نشونه خوبیه یا نه ولی خب تجربه ی خوبی بود.انگار سالهاست از اخرین باری که با ارماش و بدون هیچ کشمکشی حرف میزدم میگذشت.درمورد اربوس باید بگم اصلا کاراشو دوست ندارم اصلا نمیتونم ارتباط برقرار کنم و راستش خوشمم نمیاد و اصلا نه تنها عکاس مورد علاقم نیست بلکه قبولشم ندارم.باید بگم ترم پیش یه پروژه ای داشتیم عکاسی از ادم زشت یا چاق و بدهیکل -___-  من واقعا هیچوقت درک نکردم اینو هیچوقت و البته عکاسیشم نکردیم ادم زشت اصلا مگه میشه ادم از ادم زشت عکاسی کنه اصلا مگه داریم ادم زشت چجوری میشه همچین اجازه ای به خودمون بدیم که به یه نفر بگیم زشت و بدونیم که این هست حالا یا خودش میدونه یا نه .البته از ادم چاق عکاسی کردیم ولی بدهیکل نه یعنی یکی از بچخه های دانشگاه بود خوشگل و با این که درشت بود ولی کاملا تناسب داشت.اما همینم منو اذیت کرد .دلم نمیخواست عکس بگیرم اونروز بیتام نیومده بود باباش تصادف کرده بود و از  شانس بدم من مجبور بودم عکاسی کنم واقعا میگم واقعا میگم که واقعا عذاب اور بود چجوری یه نفر میتونه مثل اربوس مدام یه حس بدتر از اینو به خودش القا کنه و تکرارش کنه باید بگم وقتی از این دید نگاه میکنم از پرتره متنفر میشم. و البته از موضوع. واقعا ادم چجوری میتونه به یه نفر بگه زشت اصلا درک نمیکنم میخوام هفتصد سال سیاه عکس نگیرم خدارو شکر تو گروه به اتفاق هممون این نظرو داشتیم که اینو کار نکنیم همونیم که گرفتیم واقعا نه زشت بود نه بیچاره بدترکیب عکساشم خوب شد.ولی این که این موضوع روش بود اذیتم کرد.
امروز بعد کلاس کلا ت.و فکر بودم و البته با این مشکل که کلا جون نداشتم نمیدونم چم شد یهو.بیتا کارش طول کشیده بود گفت با هم برگردیم.کلی راهو پیاده اومدیم از حسین اباد تا پارک تولد.ولیعصرو رفتیم بالا بستنی خوردیمو حرف زدیم.گفتم بستنی یاد ساجده افتادم با اونم همچین کاری کردم بعد نمایشگاه میم یا بعد حراج عکسی که دیروز رفتیم.چقدرم این بستنی خوردن مزه میده و میچسبه به خصوص اگه هوا سرد باشه.
موضوغع کنفرانسمو خیلی ووقت بود انتخاب کردم و البته یه یه هفته ای میشد قطعی شده بود.من میخواستم در مورد خواب بگم به خصوص که باهااشم درگیرم همش و احساس  کردم میتونم خوب ارائه بدم. امروز یکی از بچه ها میگفت میخواد در مورد رویای صادقه بگه هرچند که من کلا تصمیم نداشتم به این بخش برم و کنفرانسم از دید روانشناسی باشه ولی نمیدونم منظور اون چیه از این موضوعش و ایا عین چیزی میشه که من میخواستم بگم یا نه ولی خب نمیتونم بگم نه تو نده من بدم که شاید اونم به اندازه من درگیره.اگه اون بده حالا دوباره باید به این فکر کنم چی بردارم کنفرانس :((((
دیگه این که همچنان حرف زیاده به خصوص در مورد دیروز .هرچی بگم چقدر همه چی خوبو عالی بود کم گفتم .اما اونو باید سر فرصت بشینم بنویسمو خیلی طولانی میشه اگه فردا بشه فردا مینویسم.
وقتشه برم بخوابم فردا باید زودتر بیدارشم یه ذره کمک مامان کنم چون نیستم خونه روضه و خب دست تنهاست .بعد حمام برمو برم ورزش خیلی ستمه خدایی یعنی انگار قبلش ادم تنبلیش میاد بعدش نظرم عوض میشه.

93 : بی حسی

سلام بعد دو روز تازه الان وقت کردم بیام.دلم میخواد همه چیو بنویسموهمه چیو بگم.اما انگار خسته تر از اونم که بتونم اصلا دستام جون ندارن انگار نمیتونم دکمه هارو خوب فشاربدم با این سرعت تایپ کنم پس فردام تموم نمیشه میخوام بخوابم بعد سر فرصت همه چیو بگم همه چیو

92 : کم خوابی

نمیتونی بفهمی که چقدر خستم و چقدر دلم میخواد که بخوابم.اما الان دارم خودمو مجبور میکنم که جلو خوابو بگیرمو اسیرش نشم.احساس میکنم کل بدنم کم کم داره تحلیل میره و مغزم شروع کرده به جمع شدن. چشمام درد میکننو کلم رو گردنم سنگینی میکنه حس لامسمو هم کم کم دارم از دست میدم.نسبت به کوچکترین صدا واکنش نشون میدمو نور لپ تاپو کم کردم .میتونی قیافمو تصور کنی؟ تا یک ساعت پیش تمام این ویژگیهارو داشتم  + گشنگی. یعنی این دوتا عامل همراه هم بشنا من خودمم نمیشناسم دیگه اینقدر عصبی میشم!

این که دارم مینویسم فقط واسه یه چیزه باید دووم بیارم بیدار بمونم الان اگه بخوابم شب بیدار میشمو تا صبح دوباره بیدارم.در نتیجه فردا سر کلاس مثل دوشنبه هی خمیازه میکشمو خستم.

امروز امروز بزار ببینم چجوری شروع شد.

دیشب آخرین باری که یادمه به ساعت نگاه کردم 4 بود.ساعت هوشنگ رو (گوشی :) ) گذاشته بودم 7:10 مین که بیدار شم تا حاضر بشم 8 بزنم بیرون به کلاس ساعت 9 برسم. از اونجایی که هفته پیش خواب موندم و به مامان گفتم چرا بیدارم نکردن ساعت 6 خیلی پیگیر اومد سراغم.حالا هی میگم الان زوده مگه ول میکرد فکر میکرد اینجوری میگم که بگیرم بخوابم سابقه ام خرابه از بس . هیچی بزور واقعا بزور چشمامو باز کردم رفتم صورتمو شستم بعد میگم من 9 کلاس دارم چرا بیدارم میکنی ولی باید بگم شستن صورتم هیچ تاثیری نداشت اومدم خوابیدم دوباره و خوابو بیدار تا ساعت 7 با غر غر که از کلاسای عمومی شنبه متنفرم دوبره رفتم پی شستن صورت.تا 8 حاضر شدمو بابا با ماشیین بردتم مترو حسین اباد. رسیدم دانشگاه خب از شانس خوبم استاد هفته های پیش نیومده بود و امروز اولین جلسه از کلاس اندیشه دو بود.من واقعا نمیفهمم چرا باید این درسای معارفو این همه پاس کنیم اکثریتم شبیه هم .البته این فرق داره.استاده به نظر با سواد میومد علاقه زیادیم داشت زبونمونو باز کنه نظر بدیم اما من هم خوابم میومد هم طبق معمول نمیخواستم حرف بزنم.بد نبود که حوصله سر بر باشه اما به حضورو غیاب  سر ساعت اومدو رفت و ... حساسه و من هیچجوره نمیتونم بپیچونمش البته اصراریم ندارم میگم بدم نیومد ازش از حرف زدنش مشخص بود که از ادمای الکی نیست. برعکس کلااس بعدی دانش خانواده یعنی میخواستم تموم شه سریع بیام بیرون فقط اولش که با روخونی از کتاب شروع شد وواااااای میتونی تصور کنی چقدر مزخرف و چقدر کسل کننده بود؟از این که مجبودم وقتمو بزارم براش واقعا ناراحتم.نمیخوام از جزئیات این کلاس فوق العاده جذاب بگم هرچی بود استاد فکر کنم از قیافم فهمید همه هی حرف میزدن من عین فلک زده ها سرمو چسبونده بودم به دیوارو انگار نه انگار.بعد از این رفتم سمت اریا رسیدم اونجا داشتن نهار میخوردن تو این فاصله از خدا خواسته گفتگو با کافکارو در اوردم میخوندم نمیدونم چقدر طول کشید .راستی این که عکس از متنای این کتاب نمیزارم به حساب این نزارین که خوب نیست یا ولش کردم جزو بهترین کتابایی که خوندم چقدر ازش یاد گرفتم خیلی ازش نمونده.اقای عفت رخ اومدنو فلشو دادم بعدشم پرسیدم کی حاضر میشه گفتن حوالی ساعت 4.منم طبق معمول اون هفته اومدم تو نماز خونه مفتح نمیدونم چه رازی داره که بیرون گرمتر از اونجاست تازه یه سوز سردیم داره که نگو کتاب خوندنمو از سر گرفتم یه خوردم چرت زدم سه نیم اینطورا بود که زدم بیرون تو راه سهیلا رو دیدمعکساشو گرفته بود داشت نگاه میکرد سلام احوال پرسی که اون رفت نهار بخوره من رفتم اریا عکسارو بگیرم. اسممو گفتم گفت واسه سالک نژادم بدم گفتم بزارین بپرسم ازش گفتن نمیخواد بپرسی به من گفت هر کدوم از دوستام اومدن بده بهش منم دیگه حرفی نزدمو گرفتم اومدم برون عکسامو نگاه کردم.ببین من نمیدونم عکسام چجورین کلا حس میکنم زیاد از ادما خوب عکس نمیگیرم.شایدم فکر منه و خودم غریبم باهاشون البته به نظرم افتضاح نیستا اما خب یسری عکسام خیلی کم کنتراست شد.حرف زیاده اما این هفته سعی کردم با دقت تر بندازم اصلا انگار که نیت میکنی یه کاریو درست انجام بدی انگار گند میزنیو اینقدر خوابم میاد که مغزم کشش نگاه کردن نداره حتی عکسای مهسارم نگاه نکردم فوضولی کنم ببینم چجوریه :) اخه اینجوری دیدن با وقتی که رو میز چیده میشه کنار هم فرق داره و باید عکسای تاییدیششم باشه.عکساای خودمو بریدم از وسط چون دوتا دوتا توی یه کاغذ 10.15 چاپ شده.عکسای مهسارو نبریدم هنوز نمیدونه من گرفتم بش زنک زدم نبودش.اومدم خونه تو تلگرام بش گفتم.مشالا مهسا همیشه خیلی زیاد عکس میندازه و تعداد عکساش زیاده خب من خیلی خوشم میاد حالا سر به سرش شده بزارم اما ادمو به ذوق میارهودلم میخواد پروژه بعدیمو بیرون از خونه بندازم برم بگردم نمیدونم تو شهر طبیعت هنوز ایده ای ندارم و الانم نمیتونم فکر کنم بهش ولی دلم تنگ شده برای متر کردن خیابوناوو تنهایی گشتن. بعد گرفتن عکسا اومدم خونه مامان اتاقو خالی کرده یعنی  همه چی جمعه حالا منتظر بابا بیاد تختمو جمع کنن.از این که برا روضه جمع میکنه ناراحت نیستم و اصلا مشکلی ندارم اما خب اینجور وفتا دلم میخواد اینقدر حریمم امن باشه که این اتفاق نیفته دلم میخواد برای خودم خونه داشتمو از این داستانا که بهتره فعلا حرفی نزنم.

دارم بیخوش میشمو انگشتام درد گرفته نمیتونم تایپ کنم خوب دلم میخواد که بخوابم اما باید جلو خودمو بگیرم.شاید برم حموم شایدم بقیه چیزای این اتاق لعنتیو جمع کنمو کمک کنم تخت جمع بشه.به مامان گفتم خوشخوابمو ور نداره تا سه شنبه صبح حداقل فعلا رو همین بخوابم.

نمیدونم اصلا چی نوشتم امیدوارم چرتو پرت نباشه .دیگه باید برم کلی خواب دارم :) تا 9 دووم میارم قول میدم همه تلاشمو کنم.

91 : عنوان گذاشتن واقعا سخته

امروز مهم ترین کارم عکاسی بود رفتم خونه باباحاجی خب عکاسی کردم اما همش فکرم سمت این بود اذیت نشه.نمیدونم این معذب بودنم تو عکاسی خودشو نشون میده یا نه میدونی بعضی وقتا ادم نمیتونه تو عکسای خودش بفهمه یسری چیزارو.سخته عکسارو نباید همون موقع دید یا فکر میکنی همش بده با بر عکس من هنوز تو انتخاب عکسای خودم میلنگم سخته حذف کردن ازش ولی خب این چیزیه که باید مجبور کنی خودتو انجامش بدی البته الان نه کلا فعلا که همه عکسارو باید ببرم فقط باید نگاه کنم تار شده هارو حذف کنم.
دیشب با بیتا حرف میزدم تو تلگرام میگم که کاش این ترم با هم ور میداشتیم با استاد ور میداشتی نمیدونم چندمین باره بش میگم میگه نمیدونی هر موقع که میگی چقدر دلم میخواد تو کلاس باشم اونجا. دیگه هیچی نمیگم و  فقط با خودم فکر میکنم چرا نشد حتما شرایطشو نداشته ولی به هر حال تصمیم گرفتم هی نگم بش دلشو نسوزونم مهم اینه حالش خوب باشه.
دیگه این که حرف زیاده از همه جا از همه جا دستم سخت به نوشتن میره میفهمی چی میگم.یه عالمه حرف دارم بزنم اما نمیتونم این میشه که نوشته ها ختم میشن به یه روز نویسیو خاطره نگاری.یا گذاشتن گه گداری یه متن یا شعر به عنوان نقل قول که شاید غیر مستقیم به تو برگرده.

90 : تو زندگی میکنی ...



تو زندگی می کنی،

لیک برای مدتی کوتاه.

و زمان ،

مرواریدیست فرانَما

انباشته از نفس.

 

و اثاث ، گوشه هایش تیز است

و تن ، حساس

و زمین ، همه جا تخت

و بهشت ، دست نیافتنی

 

عشق ، یک کلمه است

مغز ، جعبه ای فلزی !

که هر روز

به مانند یک زخم سر باز می کند

با کلید سیمین خیال...

 

از سر کنجکاوی، می آموزیم

از سر عطش، می دانیم

از سر هوس، می درخشیم

از سر لجاجت، زنده می مانیم...

 

و افسوس ، گُلیست ظریف

گُلیست حساس

که گاه در رویاهایمان شکوفه می دهد...


هالینا پوشویاتوسکا

کامیار محسنین